تبليغاتX
یه وجب خاک اینترنت

زندگی من
زندگی جریان دارد با تکراری عذاب آور من آمدم،من آمدم تا دوباره بروم.  نميدانم چرا هيچگاه نرسیدم و بر اثر جبری که هيچگاه  وجودش برايم قابل تعريف نبود دوباره مجبور به بازگشتم نميدانم شايد  بايد هدف را در همين آمدن و رفتن ها جستجو کرد کاش تو می دانستی تويی که نمی شناسی مرا کاش به هدف رسيده باشی.آياتونيز در گير اين آمدن و رفتن ها شدی آيا تو نيز  با چشمانت بدرقه کردی  رفتن چشمانه غريبه  ای که تا ديروز آشنا ترين نگاه ها را به تو می کرد  نمی دانی چقدر حرف دارم که با تو بگويم با تو که نمی شناسمت ولی احساس راحتی عجيبی با تو دارم با تو که فقط با ا حساستت آشنايم آمدم که با تو جستجو کنم همه سوال های که به تنهايی نتوانستم حلشان کنم در دنيای مجازی که شايد هزاران بار از دنيای واقعيم حقيقی تر باشد اميدوارم این احساسی که من به تودارم تونيز نسبت به من داشته باشيد
2 نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 11:14 |

دلم ميخواد ميتونستم :
همه چيزو ول كنم و برم .
بجايي كه هيچ كس نباشه , هيچ چيز نباشه .
نه بايدي نه شايدي .
نه ايني , نه اوني , نه آني ...
فقط باشه آسمان آبي رنگ خداي حق تعالي كه بتواني بي منت سر بر آستانش بذاري و بر آن خيره شوي ,
تا بتواني كنه و عمق ابديت و ازليت خالقي را ببيني كه هميشه همراه و ياورت بوده ... ببيني آنچه را كه بايد ببيني نه آنچه را كه ميخواهند ببيني ...
بشنوي , شنيدنيها را ... آنچه كه بر روحت سوهان جانگداز ناداني نباشد ...
لمس كني , لطافت بي مانند صداقت را ...
ايكاش ميتوانستم همچون پرنده ايي آزاد , فارغ از هرگونه دروغ و نيرنگي , خويشانه بر پهناي آسمان نيلگون پرواز كنم و وجودم را بر بادي بسپارم كه همه چيز را با خود ببرد ..
ايكاش ميتونستم همچون ماهي بر اعماق بيكران اقيانوسي ژرف فرو برم و در لابلاي ماسه هاي پاكتر از پاكش كالبدم را پنهان كنم , تا خنكاي آن داغي نادانيم را فرو ببرد ...
دلم ميخواد ميتونستم بگم : آنچه كه را ميخواهم بگم , نه آنچه كه بايد بگم ... كيم ؟ كجام ؟ به كجا ميرم ؟ چرا ميرم ؟
ايكاش ميشد دست در دست يكديگر از فرهنگ پاك دوست داشتني بگيم كه در كتابخانه پاك خالق نگهداري ميشود ... نه انچه بندگان گنه كار آنرا نگاشته اند و طوطي وار تكرارش ميكنند ...
دلم ميخواد ميتونستم تو چشمات نگاه كنم و در ژرفاي آن غوطه ور شوم , بجايي كه فقط عمق هستي تو باشد و من ...
ايكاش ميشد وقتي ديده بر هم مينهم , بجاي كابوس هميشگي تنهايي , روياي تو را ميديدم ...
دلم ميخواد ميتونستم صداي خدا را بشنو م و باهاش دردودلي جانانه داشته باشم ...
ايكاش ميشد بر شانه اش اشكهايم را جاري كنم , انقدر كه ديگر وجودي نماند و همه چيزم اشكي شود كه ميايد و ميرود و اثري ز آن نميماند ...
رفت ... ديگر نيست , ديگر چيزي نمانده است ... اكنون راحت و فارغ از هر گونه ايكاشها و بايد ها و نبايدها , ميتونيم بگيم و بخنديم و ادامه بديم ....
من خوبم , تو خوبي , او خوب است ... لابد همه خوبن ... نه ... من بدم , تو خوبي , همه خوبن .... لابد ...!!!
ايكاش ميشد بديها را ديگر نداشت , ايكاش اين ايكاش ديگر همدم نميشد ...
دلم ميخواد ...
بگذر اي آشنا ... ديگر دلي هم نيست ... اكنون ميتوان بر جاي مانده آن جشن و پايكوبي داشت ..., همه خوبن , همه خوشحالند ... همه هستند ... خدا را شكر .... مشكل آني بود كه رفت ... اكنون همه جا و همه چيز با آرامشي بي نظير پيش ميره ...
خدا را شكر ...!!!!

2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 13:58 |

کیم من ؟ دردمندی ، ناتوانی

    اسیری ، خسته ای ، افسرده حالی

    تذروی آشیان بر باد رفته

    صفای گلشن از یاد رفته

    نه از نامهربانان سینه ریشم

    که داغ از مهربانی های خویشم

(رهی معیری )


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 13:23 |

آرزوها در انتظار بر آورده شدن با تو به بهار می آیند.بر تن وسوسه های تمام نشدنی لباس اعتدال بپوشان.فصل اخم و حرفهایی که در سردی هوای شبانه بخار می شوند گذشته، لبخندت را در آینه ی زلال آب چشمه ها برای خود تکرار کن.کلمات کهنه را در سپیدی برفهای آب شده ی رود بشوی و حرفهای تازه را چون ماهی های پولک نقره ای صیاد باش.
2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 18:20 |

عجله ای در کار نیست ، ولی شاید هم باشد ...

تضاد بین بودن و نبودن ، خواستن و نخواستن ، رفتن و نرفتن و دویدن و آهسته قدم برداشتن ...

 چه باید کرد ؟ باید عجله کرد و دوید ، یا نفسی عمیق کشید و و قدم به قدم رفت به جلو  ؟ شاید هم باید در عین آهستگی دوید و دوید و دوید ...

 

در کوبش بی وقفه تازیانه باران بر هر سو ، بازهم تضاد دیگری نمود داشت . بوی لطافت باران و خاک خیس خورده ، پیچیده در تاریکی شب و هیاهوی بسیار . وسوسه عجیبی بود برای ماندن یا رفتن و تن را به این تازیانه سپردن ...

 

ابرکی که از این طرف ، به ان طرف میرود و بازیگوشی میکند . میخواهم تکه ای بکنم و در کف دستانم نگه دارم . مانند همان تکه ابرکی که دوستی برایم به یادگار اورده است . ابرک ما یک دنیا حرف دارد با خود . تنها باید به ان گوش کرد ...


2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 8:45 |

كتاب خوندن يكي از چيزهاييه كه واقعا بهم آرامش ميده . گاهي اوقات پيش مياد كه بنا به شرايط محيطي شايد زياد حوصله كتاب خوندن هم نباشه ولي اين حالت خيلي كم پيش مياد . كتاب هم كه انواع و اقسام داره ، ولي من زياد حوصله كتابهاي پيچيده و شلوغ را ندارم . ترجيح ميدم يه كتاب ساده و شايد معمولي اونهم از يه نويسنده شناخته نشده را بخونم ، ولي اون چيزي را كه ميخوام از توش پيدا كنم ، تا اينكه اداي آدماي روشنفكر را در بيارمو دنبال چيزاي عجيب غريب برم . تازگيها دو كتاب از نويسنده اي خوندم كه تازه كارشو شروع كرده ، يكي از اونها بنام مهر و مهتاب ، چيزهايي را كه ميخواستم بهم داد .. ميدونيد ، دوست دارم ماجرايي را كه ميخوانم قابل لمس باشه برام . احساس كنم انگار دارم با چشمهاي خودم اونو ميبينم و ميدونم كه عمق ماجرا چيه . داستان خيلي سادست : ماجراي چند دختر دانشجو كه بالطبع يكي از اونها قهرمان داستانه و اينكه بر سر زندگيشون چي مياد . ماجراهايي كه براي هر كدوم از ما ها ميتونه پيش بياد و شايد خيلي از ما ها هم از اين قبيل اشتباهات را انجام بديم . اما .. خيلي چيزهاست كه شايد ماها در هياهوي زندگي گم كرده ايم . عشق ، دوست داشتن ، ايثار ، اعتقاد، ايمان ،‌ گذشت و كسي را بخاطر خودش دوست داشتن .. بخونيدش . يه جاهايي كه از ايثار صحبت ميشد ( تلفيقي از جنگي كه بر ما گذشت و عشق واقعي ) اشك به چشمام ميومد .. فكر كنم ارزششو داشته باشه . اينكه هنوز چنين ادمهايي وجود دارند و اينكه هنوز هم ميتوان دوست داشت و بخاطرش از خيلي چيزها گذشت .. سخته ، جربزه ميخواد ،‌ ولي چيز خوب هم ساده بدست نمياد .. والا راحت هم از دست ميره .. اگه خونديد ، باهم درباره اش بحث خواهيم كرد .. اگه ..

دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوتر ها را
آه كبوتر ها را ..
دل من در دل شب
خواب پروانه شده ميبيند
مهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا ميچيند
واي باران ، باران ،
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
اسمان سربي رنگ ..
من درون فقس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست ..
(حميد مصدق )

2 نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 11:26 |

 

یادم افتاد که ...

میگویند :

مردی به رحمت خدا پیوست و چون اعمال درستی داشت یکراست وارد بهشت شد ؛ ولی هنوز قدم به داخل نگذاشته بانویی گفت :

اوا ، شوهرم اومد ...

در این اثنا بانوی دیگری هم از یک سمت دیگر گفت :

اوا ، اینکه شوهر منم هست .

در اینجا بود که ملائکه ای امد وسط و به مرد گفت :

به نظر من اگه شما برید به جهنم بهتره . تو اون دنیا به اندازه کافی رنج کشیدین !!!

 

خوب ، حالا کدومش بهتره ،

بهشت یا جهنم ... ؟!!


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 18:39 |

دلم تنگه , دلتنگ خودم . براي اون وقع ها , براي قديما . همون قديمهايي كه خاطراتش به مرور و ورق به ورق به كتاب خاطرات اضافه شده اند ...

دلم تنگه , دلتنگ اتاقم . اتاقي كه در هر گوشه اش ميتونستي ببيني از انچه كه در گذر عمر اتفاق افتاده و شده خاطره اي , حتي اگه تلخ و سخت بوده باشه . جايي كه ميتونستي به كنج خلوتت پناه ببري و براي خودت كمي خودت باشي ...

دلم تنگه , دلتنگ دفترچه خاطراتم . دفترچه اي كه هر شب با كلي شور و ذوق هر انچه كه برام اتفاق افتاده بود خط به خط و كلمه به كلمه مينوشتم . دفترچه اي كه مونس و همدم شادي و ناراحتيم بود . دفترچه اي كه همه چي توش بود ...

دلم تنگه , دلتنگ شور و ذوق اون موقع ها . همون موقع هايي كه با يك نگاه و با يك كلمه تا عرش سير ميكردم و روزگار را ميگذراندم ...

دلم تنگه , براي دركه اون زمانها , كه چطور با شور و هيجان ميرفتم و قدم به قدمش را حس ميكردم . همه جا بوي خوبي ميومد كه مخصوص همانجا بود و آن لحظه ,بوي ديوارهاي كاهگلي , بوي خاك و برف و بارون , بوي چوبي كه در شومينه ميسوخت , بوي غذا در ايستگاه صبحانه , بوي با هم بودن و با هم حرف زدن و با هم خنديدن و حتي گريستن . دنيايي بود براي خودش , دنيايي كه هر قدمش بوي خاطره داشت ...

دلم تنگه . براي خيلي چيزها . براي خودم , براي تو , براي ما ...

2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 13:17 |


شب كه در خيابان خلوت خواب

پابه پاي غرور و قافيه مي روي٬

مرگ با لباس چين دار بلندش

پاي پنجره ي اتاقم مي ايد٬

سوت مي زند٬

و منتظر مي ماند!!!

نه! عزيز دلم!

تازگي بوف كور هدايت را نخوانده ام....

اينها كه نوشتم حقيقت محض است !

باور نمي كني ٬ يك شب به كوچه ي دلتنگ ما بكوش٬

كنار همان درخت كه پر از خاطرات خط خورده است بايست و تماشا كن !!!

تا ببيني كه چگونه به دامن دريا و گريه ميروم...

بس كن ! اي دل ساده !

صفحه صفحه براي كه گريه مي كني؟

كتاب كبود گريه ها را اهسته ببند

گوش كن ! درمانده ي درد الود!

از پس پرده ي پنجره

صداي سوت مي ايد!!!
2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:13 |

 

غنچه خوشبختی در جایی تاریک , بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک ماست ولی کمتر به ان سر میزنیم ...

آن , دل خود ماست ...

این مطلب را جایی خواندم . شاید برای بحث فلسفی حوصله ای نباشد اما فکر کنم اگه به همین جمله اعتقاد داشته باشیم و عملش کنیم دیگه مشکلی در پیش نباشد ... در حقیقت دنیا را میتوان در مشت داشت ...

و من بدنبال دل خویش آواره ترینم ....


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 13:19 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP