یادم افتاد که ...
میگویند :
مردی به رحمت خدا پیوست و چون اعمال درستی داشت یکراست وارد بهشت شد ؛ ولی هنوز قدم به داخل نگذاشته بانویی گفت :
اوا ، شوهرم اومد ...
در این اثنا بانوی دیگری هم از یک سمت دیگر گفت :
اوا ، اینکه شوهر منم هست .
در اینجا بود که ملائکه ای امد وسط و به مرد گفت :
به نظر من اگه شما برید به جهنم بهتره . تو اون دنیا به اندازه کافی رنج کشیدین !!!
خوب ، حالا کدومش بهتره ،
بهشت یا جهنم ... ؟!!
|
دلم تنگه , دلتنگ خودم . براي اون وقع ها , براي قديما . همون قديمهايي كه خاطراتش به مرور و ورق به ورق به كتاب خاطرات اضافه شده اند ... دلم تنگه , دلتنگ اتاقم . اتاقي كه در هر گوشه اش ميتونستي ببيني از انچه كه در گذر عمر اتفاق افتاده و شده خاطره اي , حتي اگه تلخ و سخت بوده باشه . جايي كه ميتونستي به كنج خلوتت پناه ببري و براي خودت كمي خودت باشي ... دلم تنگه , دلتنگ دفترچه خاطراتم . دفترچه اي كه هر شب با كلي شور و ذوق هر انچه كه برام اتفاق افتاده بود خط به خط و كلمه به كلمه مينوشتم . دفترچه اي كه مونس و همدم شادي و ناراحتيم بود . دفترچه اي كه همه چي توش بود ... دلم تنگه , دلتنگ شور و ذوق اون موقع ها . همون موقع هايي كه با يك نگاه و با يك كلمه تا عرش سير ميكردم و روزگار را ميگذراندم ... دلم تنگه , براي دركه اون زمانها , كه چطور با شور و هيجان ميرفتم و قدم به قدمش را حس ميكردم . همه جا بوي خوبي ميومد كه مخصوص همانجا بود و آن لحظه ,بوي ديوارهاي كاهگلي , بوي خاك و برف و بارون , بوي چوبي كه در شومينه ميسوخت , بوي غذا در ايستگاه صبحانه , بوي با هم بودن و با هم حرف زدن و با هم خنديدن و حتي گريستن . دنيايي بود براي خودش , دنيايي كه هر قدمش بوي خاطره داشت ... |
شب كه در خيابان خلوت خواب
پابه پاي غرور و قافيه مي روي٬
مرگ با لباس چين دار بلندش
پاي پنجره ي اتاقم مي ايد٬
سوت مي زند٬
و منتظر مي ماند!!!
نه! عزيز دلم!
تازگي بوف كور هدايت را نخوانده ام....
اينها كه نوشتم حقيقت محض است !
باور نمي كني ٬ يك شب به كوچه ي دلتنگ ما بكوش٬
كنار همان درخت كه پر از خاطرات خط خورده است بايست و تماشا كن !!!
تا ببيني كه چگونه به دامن دريا و گريه ميروم...
بس كن ! اي دل ساده !
صفحه صفحه براي كه گريه مي كني؟
كتاب كبود گريه ها را اهسته ببند
گوش كن ! درمانده ي درد الود!
از پس پرده ي پنجره
صداي سوت مي ايد!!!
غنچه خوشبختی در جایی تاریک , بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک ماست ولی کمتر به ان سر میزنیم ...
آن , دل خود ماست ...
این مطلب را جایی خواندم . شاید برای بحث فلسفی حوصله ای نباشد اما فکر کنم اگه به همین جمله اعتقاد داشته باشیم و عملش کنیم دیگه مشکلی در پیش نباشد ... در حقیقت دنیا را میتوان در مشت داشت ...
و من بدنبال دل خویش آواره ترینم ....
يه برگ كاغذ بزرگ و سفيد , خيلي بزرگ و خيلي سفيد . قلم بدست , نگاهش ميكنم ... دلم ميخواد يه چيز خوب و ناب روش بنويسم . يه كمي فكر ميكنم , اين ور , اون ور ... بعد ميگم كاش بشه مثل بچگي ها روش خط خطي كرد ... بد فكري نيست , قايمكي , در يك فرصت مناسب كه كسي نيست ميافتم به جونش ... انواع و اقسام خط ها , كج و ماوج , همه رقمه ... ميره بالا و مياد پايين , بدون اينكه فكر كني شكل چيه اينكه داري ميكشي و يا قراره چه چيزي را بگه . فقط خط و خط و خط ... خيلي كيف داره , كاغذم داره تموم ميشه و همينطور جون قلمم ... زماني ديگر ميگذره و ...
كاغد ديگه جا نداره , همه جاش سياه و خط خطيه ... احساس رضايت... هميشه كه نبايد قشنگ و تميز و مرتب چيزهاي خوب خوب و قشنگ نوشت روش ... هر از گاهي بايد بري توي اين سبك و بعد كاغذ و قلمت را بندازي دور و با يه احساس تازه , يه كاغذ تميز و يه قلم نو بري سراغ فصل ديگه اي از زندگي ...
كاغذتو بردار . وسط صفحه , بالاش بنويس بنام پروردگار و شروع كن از سر خط ... مطمئن باش بقيه اش خودش مياد ....
هر از گاهي , نگاهش به دور دست خيره ميمونه و رنگ تيرگي ميگيره ... بعد دوباره برميگرده به اين طرف و با يه لبخند ادامه ميده ... نميدونم كدومو بايد باور كنم : نگاه ماتش و يا لبخند نقش بسته بر چهره اش ... كدومش واقعي تره ؟!!!
گاهي نثر و گاهي نظم ... گاهي فرياد و گاهي زمزمه ... گاهي تميز و گاهي درهم ... گاهي روشني و گاهي تاريكي ... گاهي اين و گاهي اون ...
مهم ادامه است , مهم بودن است ...
|
هر چي بيشتر بفهمي , بيشتر به نفهمي بعضي ها پي ميبري و هر چي بيشتر بفهمي كه نفهمي چگونه هستش و نفهم كيه بيشتر ميفهمي كه گاهي اوقات همون بهتر كه نفهمي تا كمتر رنج بكشي ... البته در بين فهميدن و نفهميدن خيلي وقتها ترجين ميديم كه بفهميم و رنج بكشيم تا نفهميم و الكي خوش باشيم ... حالا ديگه بين فهميدن و نفهميدن كداميك بيشتر باب ميل است را خود بايد انتخاب كرد ... کدومش بهتره ؟ نفهمی تا کمتر رنج بکشی ، |
هوا یه جوریه ،
طعم گس و ملستی توی هوا در جریانه که نشستنو سخت میکنه و یه بیقراری توی جون ادم میندازه ، درست در تضاد با استرسها و تنشهای بیهوده این روزهای اخر سال که جون ادمو میگیره .
وسوسه به جای گذاشتن همه چیز و رفتن بدجوری قلقلک میده ، یک نوع فرار از همه قید و بندها و باید ها و نباید ها ...




