تبليغاتX
یه وجب خاک اینترنت

دلم ميخواد ميتونستم :
همه چيزو ول كنم و برم .
بجايي كه هيچ كس نباشه , هيچ چيز نباشه .
نه بايدي نه شايدي .
نه ايني , نه اوني , نه آني ...
فقط باشه آسمان آبي رنگ خداي حق تعالي كه بتواني بي منت سر بر آستانش بذاري و بر آن خيره شوي ,
تا بتواني كنه و عمق ابديت و ازليت خالقي را ببيني كه هميشه همراه و ياورت بوده ... ببيني آنچه را كه بايد ببيني نه آنچه را كه ميخواهند ببيني ...
بشنوي , شنيدنيها را ... آنچه كه بر روحت سوهان جانگداز ناداني نباشد ...
لمس كني , لطافت بي مانند صداقت را ...
ايكاش ميتوانستم همچون پرنده ايي آزاد , فارغ از هرگونه دروغ و نيرنگي , خويشانه بر پهناي آسمان نيلگون پرواز كنم و وجودم را بر بادي بسپارم كه همه چيز را با خود ببرد ..
ايكاش ميتونستم همچون ماهي بر اعماق بيكران اقيانوسي ژرف فرو برم و در لابلاي ماسه هاي پاكتر از پاكش كالبدم را پنهان كنم , تا خنكاي آن داغي نادانيم را فرو ببرد ...
دلم ميخواد ميتونستم بگم : آنچه كه را ميخواهم بگم , نه آنچه كه بايد بگم ... كيم ؟ كجام ؟ به كجا ميرم ؟ چرا ميرم ؟
ايكاش ميشد دست در دست يكديگر از فرهنگ پاك دوست داشتني بگيم كه در كتابخانه پاك خالق نگهداري ميشود ... نه انچه بندگان گنه كار آنرا نگاشته اند و طوطي وار تكرارش ميكنند ...
دلم ميخواد ميتونستم تو چشمات نگاه كنم و در ژرفاي آن غوطه ور شوم , بجايي كه فقط عمق هستي تو باشد و من ...
ايكاش ميشد وقتي ديده بر هم مينهم , بجاي كابوس هميشگي تنهايي , روياي تو را ميديدم ...
دلم ميخواد ميتونستم صداي خدا را بشنو م و باهاش دردودلي جانانه داشته باشم ...
ايكاش ميشد بر شانه اش اشكهايم را جاري كنم , انقدر كه ديگر وجودي نماند و همه چيزم اشكي شود كه ميايد و ميرود و اثري ز آن نميماند ...
رفت ... ديگر نيست , ديگر چيزي نمانده است ... اكنون راحت و فارغ از هر گونه ايكاشها و بايد ها و نبايدها , ميتونيم بگيم و بخنديم و ادامه بديم ....
من خوبم , تو خوبي , او خوب است ... لابد همه خوبن ... نه ... من بدم , تو خوبي , همه خوبن .... لابد ...!!!
ايكاش ميشد بديها را ديگر نداشت , ايكاش اين ايكاش ديگر همدم نميشد ...
دلم ميخواد ...
بگذر اي آشنا ... ديگر دلي هم نيست ... اكنون ميتوان بر جاي مانده آن جشن و پايكوبي داشت ..., همه خوبن , همه خوشحالند ... همه هستند ... خدا را شكر .... مشكل آني بود كه رفت ... اكنون همه جا و همه چيز با آرامشي بي نظير پيش ميره ...
خدا را شكر ...!!!!

2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 13:58 |

کیم من ؟ دردمندی ، ناتوانی

    اسیری ، خسته ای ، افسرده حالی

    تذروی آشیان بر باد رفته

    صفای گلشن از یاد رفته

    نه از نامهربانان سینه ریشم

    که داغ از مهربانی های خویشم

(رهی معیری )


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 13:23 |

آرزوها در انتظار بر آورده شدن با تو به بهار می آیند.بر تن وسوسه های تمام نشدنی لباس اعتدال بپوشان.فصل اخم و حرفهایی که در سردی هوای شبانه بخار می شوند گذشته، لبخندت را در آینه ی زلال آب چشمه ها برای خود تکرار کن.کلمات کهنه را در سپیدی برفهای آب شده ی رود بشوی و حرفهای تازه را چون ماهی های پولک نقره ای صیاد باش.
2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 18:20 |

عجله ای در کار نیست ، ولی شاید هم باشد ...

تضاد بین بودن و نبودن ، خواستن و نخواستن ، رفتن و نرفتن و دویدن و آهسته قدم برداشتن ...

 چه باید کرد ؟ باید عجله کرد و دوید ، یا نفسی عمیق کشید و و قدم به قدم رفت به جلو  ؟ شاید هم باید در عین آهستگی دوید و دوید و دوید ...

 

در کوبش بی وقفه تازیانه باران بر هر سو ، بازهم تضاد دیگری نمود داشت . بوی لطافت باران و خاک خیس خورده ، پیچیده در تاریکی شب و هیاهوی بسیار . وسوسه عجیبی بود برای ماندن یا رفتن و تن را به این تازیانه سپردن ...

 

ابرکی که از این طرف ، به ان طرف میرود و بازیگوشی میکند . میخواهم تکه ای بکنم و در کف دستانم نگه دارم . مانند همان تکه ابرکی که دوستی برایم به یادگار اورده است . ابرک ما یک دنیا حرف دارد با خود . تنها باید به ان گوش کرد ...


2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 8:45 |

كتاب خوندن يكي از چيزهاييه كه واقعا بهم آرامش ميده . گاهي اوقات پيش مياد كه بنا به شرايط محيطي شايد زياد حوصله كتاب خوندن هم نباشه ولي اين حالت خيلي كم پيش مياد . كتاب هم كه انواع و اقسام داره ، ولي من زياد حوصله كتابهاي پيچيده و شلوغ را ندارم . ترجيح ميدم يه كتاب ساده و شايد معمولي اونهم از يه نويسنده شناخته نشده را بخونم ، ولي اون چيزي را كه ميخوام از توش پيدا كنم ، تا اينكه اداي آدماي روشنفكر را در بيارمو دنبال چيزاي عجيب غريب برم . تازگيها دو كتاب از نويسنده اي خوندم كه تازه كارشو شروع كرده ، يكي از اونها بنام مهر و مهتاب ، چيزهايي را كه ميخواستم بهم داد .. ميدونيد ، دوست دارم ماجرايي را كه ميخوانم قابل لمس باشه برام . احساس كنم انگار دارم با چشمهاي خودم اونو ميبينم و ميدونم كه عمق ماجرا چيه . داستان خيلي سادست : ماجراي چند دختر دانشجو كه بالطبع يكي از اونها قهرمان داستانه و اينكه بر سر زندگيشون چي مياد . ماجراهايي كه براي هر كدوم از ما ها ميتونه پيش بياد و شايد خيلي از ما ها هم از اين قبيل اشتباهات را انجام بديم . اما .. خيلي چيزهاست كه شايد ماها در هياهوي زندگي گم كرده ايم . عشق ، دوست داشتن ، ايثار ، اعتقاد، ايمان ،‌ گذشت و كسي را بخاطر خودش دوست داشتن .. بخونيدش . يه جاهايي كه از ايثار صحبت ميشد ( تلفيقي از جنگي كه بر ما گذشت و عشق واقعي ) اشك به چشمام ميومد .. فكر كنم ارزششو داشته باشه . اينكه هنوز چنين ادمهايي وجود دارند و اينكه هنوز هم ميتوان دوست داشت و بخاطرش از خيلي چيزها گذشت .. سخته ، جربزه ميخواد ،‌ ولي چيز خوب هم ساده بدست نمياد .. والا راحت هم از دست ميره .. اگه خونديد ، باهم درباره اش بحث خواهيم كرد .. اگه ..

دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوتر ها را
آه كبوتر ها را ..
دل من در دل شب
خواب پروانه شده ميبيند
مهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا ميچيند
واي باران ، باران ،
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
اسمان سربي رنگ ..
من درون فقس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست ..
(حميد مصدق )

2 نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 11:26 |

 

یادم افتاد که ...

میگویند :

مردی به رحمت خدا پیوست و چون اعمال درستی داشت یکراست وارد بهشت شد ؛ ولی هنوز قدم به داخل نگذاشته بانویی گفت :

اوا ، شوهرم اومد ...

در این اثنا بانوی دیگری هم از یک سمت دیگر گفت :

اوا ، اینکه شوهر منم هست .

در اینجا بود که ملائکه ای امد وسط و به مرد گفت :

به نظر من اگه شما برید به جهنم بهتره . تو اون دنیا به اندازه کافی رنج کشیدین !!!

 

خوب ، حالا کدومش بهتره ،

بهشت یا جهنم ... ؟!!


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 18:39 |

دلم تنگه , دلتنگ خودم . براي اون وقع ها , براي قديما . همون قديمهايي كه خاطراتش به مرور و ورق به ورق به كتاب خاطرات اضافه شده اند ...

دلم تنگه , دلتنگ اتاقم . اتاقي كه در هر گوشه اش ميتونستي ببيني از انچه كه در گذر عمر اتفاق افتاده و شده خاطره اي , حتي اگه تلخ و سخت بوده باشه . جايي كه ميتونستي به كنج خلوتت پناه ببري و براي خودت كمي خودت باشي ...

دلم تنگه , دلتنگ دفترچه خاطراتم . دفترچه اي كه هر شب با كلي شور و ذوق هر انچه كه برام اتفاق افتاده بود خط به خط و كلمه به كلمه مينوشتم . دفترچه اي كه مونس و همدم شادي و ناراحتيم بود . دفترچه اي كه همه چي توش بود ...

دلم تنگه , دلتنگ شور و ذوق اون موقع ها . همون موقع هايي كه با يك نگاه و با يك كلمه تا عرش سير ميكردم و روزگار را ميگذراندم ...

دلم تنگه , براي دركه اون زمانها , كه چطور با شور و هيجان ميرفتم و قدم به قدمش را حس ميكردم . همه جا بوي خوبي ميومد كه مخصوص همانجا بود و آن لحظه ,بوي ديوارهاي كاهگلي , بوي خاك و برف و بارون , بوي چوبي كه در شومينه ميسوخت , بوي غذا در ايستگاه صبحانه , بوي با هم بودن و با هم حرف زدن و با هم خنديدن و حتي گريستن . دنيايي بود براي خودش , دنيايي كه هر قدمش بوي خاطره داشت ...

دلم تنگه . براي خيلي چيزها . براي خودم , براي تو , براي ما ...

2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 13:17 |


شب كه در خيابان خلوت خواب

پابه پاي غرور و قافيه مي روي٬

مرگ با لباس چين دار بلندش

پاي پنجره ي اتاقم مي ايد٬

سوت مي زند٬

و منتظر مي ماند!!!

نه! عزيز دلم!

تازگي بوف كور هدايت را نخوانده ام....

اينها كه نوشتم حقيقت محض است !

باور نمي كني ٬ يك شب به كوچه ي دلتنگ ما بكوش٬

كنار همان درخت كه پر از خاطرات خط خورده است بايست و تماشا كن !!!

تا ببيني كه چگونه به دامن دريا و گريه ميروم...

بس كن ! اي دل ساده !

صفحه صفحه براي كه گريه مي كني؟

كتاب كبود گريه ها را اهسته ببند

گوش كن ! درمانده ي درد الود!

از پس پرده ي پنجره

صداي سوت مي ايد!!!
2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:13 |

 

غنچه خوشبختی در جایی تاریک , بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک ماست ولی کمتر به ان سر میزنیم ...

آن , دل خود ماست ...

این مطلب را جایی خواندم . شاید برای بحث فلسفی حوصله ای نباشد اما فکر کنم اگه به همین جمله اعتقاد داشته باشیم و عملش کنیم دیگه مشکلی در پیش نباشد ... در حقیقت دنیا را میتوان در مشت داشت ...

و من بدنبال دل خویش آواره ترینم ....


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 13:19 |

 

يه برگ كاغذ بزرگ و سفيد , خيلي بزرگ و خيلي سفيد . قلم بدست , نگاهش ميكنم ... دلم ميخواد يه چيز خوب و ناب روش بنويسم .  يه كمي فكر ميكنم , اين ور , اون ور ... بعد ميگم كاش بشه مثل بچگي ها روش خط خطي كرد ... بد فكري نيست , قايمكي , در يك فرصت مناسب كه كسي نيست ميافتم به جونش ... انواع و اقسام خط ها  , كج و ماوج , همه رقمه ... ميره بالا و مياد پايين , بدون اينكه فكر كني شكل چيه اينكه داري ميكشي و يا قراره چه چيزي را بگه . فقط خط و خط و خط ... خيلي كيف داره , كاغذم داره تموم ميشه و همينطور جون قلمم ... زماني ديگر ميگذره و ...

كاغد ديگه جا نداره , همه جاش سياه و خط خطيه ... احساس رضايت... هميشه كه نبايد قشنگ و تميز و مرتب چيزهاي خوب خوب و قشنگ نوشت روش ... هر از گاهي بايد بري توي اين سبك و بعد كاغذ و قلمت را بندازي دور و با يه احساس تازه , يه كاغذ تميز و يه قلم نو بري سراغ فصل ديگه اي از زندگي ...

كاغذتو بردار . وسط صفحه , بالاش بنويس بنام پروردگار و شروع كن از سر خط ... مطمئن باش بقيه اش خودش مياد ....

 

هر از گاهي , نگاهش به دور دست خيره ميمونه و رنگ تيرگي ميگيره ... بعد دوباره برميگرده به اين طرف و با يه لبخند ادامه ميده ... نميدونم كدومو بايد باور كنم : نگاه ماتش و يا لبخند نقش بسته بر چهره اش ... كدومش واقعي تره ؟!!! 

 

گاهي نثر و گاهي نظم ... گاهي فرياد و گاهي زمزمه ... گاهي تميز و گاهي درهم ... گاهي روشني و گاهي تاريكي ... گاهي اين و گاهي اون ...

مهم ادامه است , مهم بودن است ...


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 11:8 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP