تبليغاتX
یه وجب خاک اینترنت

به خاطر یک دوست
سلام

این مطلبی رو که می خونید یکی از دوستای عزیزم برام آف گذاشته بود

دیدم اگه تو اینجا نذارم بهش کم لطفی کردم 

(نیلوفر خانم خیلی ممنون)

bayad raft, bayad safar kard ,bayad chamedane tanhaeyam ra bebandam va parvaz konam ta marze shekoftan ,bayad beravam ta hayat ta zendegi ,bayad beravam ta badragheye khorshid , ta zohore mah,ta vojode setare ta ijade noghteye roshani dar dele safheye aseman ,bayad beravam bayad az pase kochehaye tanhae gozar konam bayad ghadam dar jadeye pichideye eshgh begzaram ghadam dar rahe sarnevesht begzaram bayad dar rahe be in derazi az hame va hame komak bekham , az hame hata parandeye asheghi ke khod be donbale kelide zendegi st , az hame hata mahiye ghamgini ke be donbale jorei ab baraye edameye hayat ast ,va eshghe edameye hayat ast


2 نوشته شده توسط غریبه در جمعه سی ام اردیبهشت 1384 و ساعت 21:15 |

روزهای سیاه

در پي اين روزهاي سياه ، اميدي ميبينم

كه چون  سفيد انگاري هاي ديگر سياه نمي شود

آن اميد از سياهي زاده شده !

در شوره زار  نيستي رويين تن شده

كيست كه آن اميد را در يابد ؟!

سختي ، رنج ، سرهاي  دوخته به گريبان

سياهي  مرگ ، سرخي خون !

لجن ، بوي گند ، درد

اشك ، زجه ، ناله

گشنگي ، تشنگي ، شكنجه !

حالا مي رسيم به روز سفيد ، آسايش تا ابد يت

اينجا مرگ بي معنيست !

آري ،‌ صبر كن

كدام لحظه را ديدي كه جاودان باشد ؟

مهم نيست ثانيه هاي بعد سفيد باشند يا مثل حالا سياه

مهم اين است كه معلوم نيست ثانيه بعد سياه است يا سفيد

چه شك زندگي بخشي !

اگر شك اين است ، ايمان چه پست است

وگر ايمان اعتقاد قلبي به  شك است

چه موجود عزيزيست اين ايمان !

 

به قول عمو محسن(هی فلانی زندگی شاید همین باشد)


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384 و ساعت 12:16 |

چند کلام حرف

سلام

به جای لعنت بر تاريکی شمع روشن کنيد.


به اوج آسمان پرواز هرگز!
رسول درد را اعجاز هرگز!

و در خاموشی شب‌های تاريک
طلوع صبح انسان‌ساز هرگز!

صدايت خنده خنده ناز می‌ريخت
برايم يک دهن آواز هرگز!

قناری‌جان! پريدن خاطرم نيست
قفس گُل هم کند پرواز هرگز!

زمين فهميد درد ما دو تا چيست
ازاين‌پس اختفای راز هرگز!

دلم بن‌بست شد پاييز کافی‌ست
بهار کوچه‌ی دلباز هرگز!

همين‌جا آخر خط است شاعر
به پايان دل‌خوشم، آغاز هرگز!

***
با او كمي صحبت كنيد اين‌جا غريب است
هرچند مي‌دانم كه اين خواهش عجيب است

تنها كمي با ما تفاوت دارد امّا
باور كنيد اين جانور خيلي نجيب است

عاشق شدن جرم بزرگي نيست مردم
ديگر نگوييد اين‌كه مي‌گويم فريب است

كفران نعمت مي‌كنيد امّا ببينيد
اين نعمتي را كه نمي‌خواهيد سيب است

يك سيب سرخ و آن‌طرف‌تر چند نقطه...
معناي اين نقّاشي زيبا مهيب است

شايد ميان اين غزل‌ها مرگ باشد
حتّي خدا هم اين حوالي بر صليب است

اين‌جا يكي تنها ميان زنده‌ها مُرد
درباره‌اش صحبت كنيد اين‌جا غریبست


2 نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 و ساعت 14:16 |

کوچ
دنیا و تمام یزرگیش فقط یک کوچ است .

در قعر زندانش قباری از خاطرات بیش نیست .

پر از عادت نفس کشیدن .پر از حس غمگین زندگی.کوچ اجباری!حتی با بالهای شکسته.

سر انجام فرا تر از خواستن در اوج اوج اسمانش حق تو سوختن است سوختن با تمام روحیات پاک و مقدس .

این نیستن هست تا ریختن تمام پرهای بال پروازت !هستی تو را ذره ذره از دیار ارزوهایت به نیستی میبرد .

وسعتی بی انتها که بالهای پروازمان برای کوچیدن به هوای تو در ان نمی گنجد.

اری دنیا و تمام بزرگیهایش برای پرستوهای عاشق زمستانی بیش نیست.

اگر بهار مهاجر است پس از پرستو مخواه که هجرت نکند


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384 و ساعت 20:36 |

زندگی من
زندگی جریان دارد با تکراری عذاب آور من آمدم،من آمدم تا دوباره بروم.  نميدانم چرا هيچگاه نرسیدم و بر اثر جبری که هيچگاه  وجودش برايم قابل تعريف نبود دوباره مجبور به بازگشتم نميدانم شايد  بايد هدف را در همين آمدن و رفتن ها جستجو کرد کاش تو می دانستی تويی که نمی شناسی مرا کاش به هدف رسيده باشی.آياتونيز در گير اين آمدن و رفتن ها شدی آيا تو نيز  با چشمانت بدرقه کردی  رفتن چشمانه غريبه  ای که تا ديروز آشنا ترين نگاه ها را به تو می کرد  نمی دانی چقدر حرف دارم که با تو بگويم با تو که نمی شناسمت ولی احساس راحتی عجيبی با تو دارم با تو که فقط با ا حساستت آشنايم آمدم که با تو جستجو کنم همه سوال های که به تنهايی نتوانستم حلشان کنم در دنيای مجازی که شايد هزاران بار از دنيای واقعيم حقيقی تر باشد اميدوارم این احساسی که من به شما دارم شما نيز نسبت به من داشته باشيد

2 نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384 و ساعت 14:28 |

فرصت
حالا که آمده ام کنارم بنشین و بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست


2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 و ساعت 22:1 |

عاشقی
تاروپود هستیم برباد رفت

امانرفت                                                          

عاشقی ها ازدلم ، دیوانگی ها از سرم                                           

((رهی معیری ))


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384 و ساعت 7:32 |

آموخته ام

 

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
 
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.
 
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.
 
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.
 
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.
 
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.
 
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.
 
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.
 
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.
 
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.
 
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.
 
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.
 
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
 
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.
 
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
 
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.
 
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
 
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
 
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
 
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
 
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
 
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384 و ساعت 18:2 |

زنجیر

دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384 و ساعت 18:52 |

درد دل
هیچکس بیشه زار احساس من را آب نداد

                             هیچکس بغض گره خورده آواز مرا راه نداد

 

دلم گرفته دیگه خسته شدم از دست این زندگی از همه چیز وهمه کسانی که

دورو برم هستن خسته شدم.

خسته شدم از نگاه های مردم خسته ام از نگاه رهگذران

از دست خودم خسته شدم حالم از خودم بهم میخوره

خسته ام ........ چه فایده هیچکس حرف منو نمی فهمه

هیچکس من و احساس منو درک نمی کنه ای خدا خسته شدم

از زندگی حتی باسه مردن هم باید واساد تو صف

می خوام خیلی راحت بگم اوسا کریم جون هر کسی که دوست داری ما رو ننداز ته صف

راحتم کت دیگه نمی خوام باشم

                                                      نمی خوام نمی خوام دیگه زندگی کنم

دیگه تو این دنیا چیزی نیست که به خاطرش بمونم

خدا جون فقط دارم عذاب می کشم تو رو جون خودت بیشتر از این عذابم نده

                                  تمومش کن

 


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 8:34 |

chizi shabihe dard
shayad kheili ha dige dalili bara khandidan nadaran.amma gonahe ma chiye?ke hanooz bahoonei bara khandidanamoon darim?nemidoonam be che dalil oona dige nemikhandan?aslan aya nakhandidaneshoon mitoone yagheye khodeshoono ya baghiya ro begire ya na?va ta che had mitoone....

eee to boodi ke nemitarsidi?... are dashtam migoftam aya gonahe mast ke too bohranitarin zaman ham be lotfe oo va faghat oo bahoonamoono hefz mikonim....ya

kam kari ya kam zarfiyatiye (ya nemidoonam dalayele dige...) oon baghiyas ke fori dalileshoono az dast midan.

 

va man imrooz migam ke zarfiyatesho nadaram.khoob ya bade kam zarfiyatiyam ro ham nemidoonam...

are ghabool daram dardaye jamei ziyade amma man yeki nemitoonam... dobare khoob ya bad boodanesho nemidoonam....nashokri ham nemishe kard...

khob harfe hamaro ham nemitoonam dorost befahmam.

khodaya dardaye in ijtemai ro rooz be rooz az vosateshoon bekahin...va tanha delgarmiye ghalb haye zakhmi bashin...har chand kheili az oon ghalba az shoma dooran amin


2 نوشته شده توسط غریبه در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:7 |

سلام بهانه است

بذار یواش شروع کنم ، سلام گلم ،هم نفسم ،

آرزوهام راضی شدن ،دیگه بهت نمی رسم ، گفتم چیا گفتی بهم ،گفتی که آینده داری ، دنیا همش عاشقی نیست گریه داری خنده داری ،گفتم گه گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی ،به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی ،خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره ،رویاها کاله و دسات خیال چیدن نداره ،گفتم که گفتی زندگی ت غصه داره سفر داره ،هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره ،گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراس ،شهامتو کسی داره که شاعر مسافراس ،مسافرا اون آدمان که با حقیقت می مونن ،تلخیاشو خوب می چشن غصه هاشو خوب می دونن،گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم ، عاشقیمو قایم کنم تو طالع تو کم باشم ،گفتم که گفتی ما دو تا به درد هم نمی خوریم ،ولی یه جا مثل همیم هر دومون از قصه پریم ، گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جداس ، حرف تو رو چشم منه اما اینام دست خداس ، هر چی که تو گفته بودی گفتم به دل بی کم و بیش ،حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پیش ،این حرفای خودت بوده از من دیوونه تر دیدی ،اصلا نگفتم اینارو خودت دیدی یا شنیدی ،دلم که حرفاتو شنید اول که باورش نشد ،ولی نه بهتره بگم ،نفهمیدش سرش نشد ،یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد،رنگ از رخش نه نپرید شکست و مرد و تیره شد،بلور رویاهام ولی چکید مث خواب تگرگ،آرزوهام از هم پاشید رسید ته کوچه مرگ،راستش ازم چیزی نموند به جز همین جسم ظریف ،خوب می دونی چی می کشه غریب تو خونه حریف ،نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست ،رویا و آرزوم که هیچ حتی دل دیوونه نیست ،زیبا باید تنهایی من این نامه رو سیا کنم ،رسم گذشته ها می گه باید به تو نگا کنم ،حرفاتوگفتم به خودت ببینی راستی تو زدی ،اصلا توی ذات تو هست یه همچی چیزی بلدی ؟اگر تو بیداری بودی بشین میادش خبرم ،اگر نگفتی بنویس من می خوام از خواب بپرم ،دوست دارم چه توی خواب چه توی مرگ و بیداری ،فدای یک تار موهات که تو من و دوس نداری ،مواظب آدما باش زندگی گرگه زیبا جون ،خدای رویای منم هنوز بزرگه زیبا جون ،شنبه پر از غم یه ظهر بهاری ،با اون چشای روشنت چه کاری دست من دادی ........وقتی رفتم ...هیچکی از رفتن من غصه نخورد ، هیچکی با موندن من شاد نشد ، وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت ، بغض هیچ آدمی فریاد نشد ، وقتی رفتم کسی گریش نگرفت ، اشکشو کسی نریخت پشت سرم ، راستی بی کسی درد بدیه ، منم انگار همیشه تو سفرم ، وقتی رفتم کسی غصش نگرفت ، وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد ، دل من می خواست تلافی بکنه ، پس چشه هیچ کس عاشقم نکرد ، وقتی رفتم ، نه که بارون نگرفت ، هوا صاف و خیلیم آفتابی بود ، اگه شب می رفتم و خورشید نبود ، آسمون خوب می دونم ، مهتابی بود ، چشمی با رفتن من خیره نموند ، به در و به آسمون پنجره ،می دونم ، خیلیا گفتن چیزی نیس ، اینکه ماتم نداره بزار بره ، وقتی رفتم کسی اشکش نیومد ، نیومد هیچ جا صدای گریه ای ، توی این دنیا بد ، هیچکی نداشت ، از سفر رفتن من ، گلایه ای ، هیچکی نگاش برام ابری نشد ، زلزله هیچ دلی رو تکون نداد ، راس راسی واسه کسی مهم نبود ،نه که فکر کنی بود و نشون نداد ، چهره هیچ کسی پژمرده نبود ،گلا اما همه پژمرده بودن ،کسایی که واسشون مهم بودم ،همه شاید یه جوری مرده بودن ،بهتره اهالی رویامونو ، بدونتوقعیجوابکنیم ،نباید حتی رو بهترین کسا ،توی بدترین جاها، حساب کنیم ...........چه کنم ،دوستش دارم ،شوخی که نیست ،حرف یک عمر در به دری است ،صحبت کلی آوارگی است ،شکایتی نیست ،حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حاکیت را خواند ،شما هم بدانید ،بد نیست ،تازه بعد یه عمری عاشقی ،همین امشب بهاری از من پرسید :مگر تو دوستم داری ؟ و من یقین دارم ،دیوانه تر از مجنون ،خیره به پرسش عجیبش ،هفت آسمان حیرت را سیر کردم و برگشتم ،راستی !گفتم برگشتم ،او هم برگشت ،در ست است برگشت اما نه پیش من او مال همه است و من آرزو دارم هیچکس مال او نباشد ،اما مگر می شود ،او حرفی نزد ،ننوشت ،سکوت کرد ،اما جوری که بی قانونی غرور شکسته یک عمر عاشقی ام برنخورد فهماند قصد دارد مرا کنار بگزارد و من این جمله اش را اسیر پرانتزی کردم که نشان بدهم حرف اوست ،همیشه حرف حرف اوست .نه فقط حالا.راستی آخرین بار جمله ای نوشت که آرزو می کنم که به آستان نیلوفری چشمان روشنش برنخورد ،اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگ هایی بود که به بهانه مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسکی نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است .می دانست من هم بچه ام ، هم عروسک می خواهم ،هم هیچکس اندازه من دیوانه اش نیست و هم صحبت این حرف ها نیست کافی است ،این دو خط آخر را برای خودش می نویسم ،زیبا خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار .می دانی همیشه رسم این است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقتی دور دیگر دوباره لازمشان شود ،پس نگهش می دارند ،اما چیزی را که دور بیندازند ،هم دور است ،هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست .من راضیم به همه چیز ،هر چیزی که جوری به تو مربوط می شود ،می دانم این جمله حرف دل توست .باز گلی به جمالت گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه ای از تو نقل می کنم :

((درست مث تقویمی که عوض می شه سر بهار ))


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 19:5 |

سرنوشت تاريك

ميرسد لحظه خلقت...خلقت پيكر خاكي

مي خشكد نقش گل خيس... روي اين جسم واهي

در ميان حلقه اي ساجد...هست ابليس ايستاده

در نگاهش برق شرارت

در قلبش نوري ز نفرت

در ميان ذهن مبهم...اوست در پي چاره

چاره اي وسوسه گونه...تا كند اثبات قدرت

ميشود ظاهر بر انسان...انساني مغرور و خود خواه

ميشود نقطه اي تاريك در ميان قلب تازه

 

چه آرام....... وسوسه ميكند...... چه آرام

اين منم ابليس رانده...اين منم نور مرده

آمدم بهر وجودت...تا كنم روزت سياهي

 

چه آرام...... وسوسه ميشود...... چه آرام

 

ميرسد خشم خالق................خالق پيكر خاكي

خشمي بر انسان مغلوب....خشمي بر انسان رانده

ميشود نوري روحاني...در سقوطي رو به پايين

در ميان زنجير سنگين ... ميشود اسير زمين

در ميان عذابي سخت ... ميشود  محكوم به هستي

 

اوست سرنوشت تاريك من

اوست سرنوشت تاريك تو

 

××××××××××××××××××××××××××

يه سوال...شما جزء كدام دسته هستين؟؟

1-بعضي ها با اين دنيا خوشند و دنياي ديگه رو از دست ميدن

2-بعضي ها بي خيال اين دنيا ميشن ودنياي ديگه رو بدست ميارن

3-بعضي ها مثل من هر دو دنيا رو از دست دادن

شما جزء كد.م دسته هستين؟؟


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 18:51 |

لحظه صفر

 

 

صداي بوق اتومبيل هاي پشت سر ، رشته افكارش رو پاره كرد . يه لحظه به خودش اومد ، نمي دونست كجاست ،‌ وسط چهار راه گير كرده بود ،‌بايد از كدام طرف ميرفت. بي اختيار وارد بزرگراه شد.
اتومبيل ها يكي يكي و با سرعت از كنارش مي گذشتند ، براي اينكه صداي ماشينها و بوقشان را نشنود صداي ضبط را بلند تر كرد، هنوز در فكر علي بود، امروز صبح كه به محل كارش رفته بود خبر مرگش را برايش آورده بودند، اصلاً نمي توانست باور كند ، علي كه سن و سالي نداشت ولي اجل كه سن و سال نمي شناسد. به ديروز فكر مي كرد كه چطور با علي شوخي مي كرد و براي پروژه اي كه در كرج داشتند برنامه ريزي ميكردند.
دوباره غرق در افكارش بود ، حركت ماشين را حس نمي كرد ، چند بار نزديك بود بخاطر اتومبيلهايي كه از جلويش ويراژ مي دادنند از مسير منحرف شود ، اصلاً نمي دانست چرا اينقدر مردم عجله دارند، هر كسي سعي مي كرد سريعتر برود ، يادش آمد كه تا ديروز خودش هم عجله داشت. با عجله از خانه به محل كارش مي رفت و با عجله بر مي گشت ، چرا ؟ خيلي سعي كرد دليلش را بفهمد ولي نتوانست ، مي خواست از آنهايي كه اينطور با عجله ازش عبور مي كردند بپرسد ولي مطمئن بود كه آنها هم نمي دانند ، به ياد دخترش افتاد كه الان 8 ساله بود ولي او اصلاً برايش وقتي نداشت . قبل از ازدواج هميشه آرزو داشت دختري كمند گيسو داشته باشد كه بنشيند روي زانوهايش و او موهاي بلندش را شانه كند و ببافد. ولي الان حتي نمي دانست موهاي دخترش كوتاه است يا بلند. آخرين باري كه با همسر و دخترش به مسافرت رفته بودند كي بود ؟
تمام زندگي اش از جلوي چشمانش مي گذشتند ، همه چيز مهو و مبهم بود ، متوجه شد ديروز سالگرد مرگ پدرش بوده ولي او فراموش كرده بود ، سعي مي كرد دوباره بياد بياورد چه چيزهايي را فراموش كرده ، چند ماه است كه به خواهرش سر نزده، چند سال از مرگ مادرش مي گذرد ، چند وقت است به دخترش قول يك عروسك سخنگو داده و…
بزرگراه در حال اتمام بود ولي فكر هاي زيادي داشت ، به يك جاده فرعي پيچيد ، خلوت بود و از سر و صداي ماشينها و صداي سبقت آنها خبري نبود ، فقط هر از چند گاهي خودرويي از روبرو مي آمد ، همينطور كه برگ برگ زندگيش را مرور مي كرد به دوستاني رسيد كه از دست داده ،‌ به عهدي كه سر خاك بهترين دوستش در دوران دبيرستان بسته بود ، بعد از پانزده سال نمي توانست بياد بياورد كه چه بود ، از خودش بدش آمده بود ، هر چه بيشتر اين افكار از مغزش مي گذشت بيشتر از خودش متنفر مي شد.
بي آنكه بداند پايش را روي گاز بيشتر و بيشتر فشار مي داد ، ناگهان عقربه سرعت سنج را ديد ، باورش نمي شد كه با آن سرعت حركت مي كند ، پايش را از روي گاز برداشت ، به خودش آمد ،‌ مي دانست كه اين افكار زود گذر است و بخاطر مرگ علي است . هميشه وقتي مرگ عزيزي را مي شنيد دچار اين حالت مي شد و از زندگي سير ميشد، يادش آمد كه در خانه منتظرش هستند ، مي خواست كه بر گردد.
ولي نگاهش به جاده افتاد ، هنوز نمي دانست در كدام جاده است ، نگاهش به سمت انتهاي جاده دوخته شد ، مي خواست كه برگردد ولي حس عجيبي مانع مي شد، نيروي غريبي او را به انتهاي جاده مي خواند ،‌نتوانست جلوي خودش را بگيرد ، مي خواست بداند انتهاي اين جاده چيست ؟ چند بار به خودش تشر زد :
- حتماً يه دهي يا روستايي يا شهريه ديگه ؟
ولي راضي نمي شد ، بعد از مدتها كه پشت فرمان نشسته بود اين بار حس كرد از رانندگي لذت مي برد، هميشه رانندگي برايش خسته كننده و ملال آور بود، ايستادن پشت چراغ قرمز ، بوق ممتد خودرو ها ، ترافيك … هميشه اعصابش را خورد مي كرد.
ولي اين بار نه ! هر چه اين حس بيشتر مي شد ، سرعتش هم بيشتر مي شد ، با تمام سرعت مي رفت ، به سرعت سنج توجهي نداشت ، نگاهش به انتهاي جاده دوخته شده بود و هر لحظه سرعتش را بيشتر مي كرد ، نگاه خيره اش به انتهاي جاده ، باعث شد چشمانش سياهي برود ، دستها را از روي فرمان برداشت و چشمانش را بست . حس غريب و لذتبخشي در بدنش به جريان افتاد ، ضربان قلب و فشار خون را در رگهايش حس كرد ، احساس رهايي و آزادي داشت ، دوست داشت اين لحظه تا ابد ادامه داشته باشد ولي صداي شديد بوق يك كاميون بيدارش كرد.

پايان


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 12:17 |

دوست دارم یادت نره
دوستت دارم ، با همهء آزارها و دلشکستن های پی در پی ات ، دوستت دارم تا آخرین نفس هایم ، دوستت دارم بی هیچ منتی ...

 

یادته زمستون پارسال، با انگشتهای قشنگت اسمم را روی ماسه های ساحل نوشتی و دو طرفش دو تا قلب خوشگل کشیدی پر از عشق؟ بعد هم خوابیدی کنارش و یه عکس خوشگل برام گرفتی تا هر وقت نگاهش می کنم سرشار از شوق و خواستن شوم ؟

 

 

 

دوستت دارم ، يادت نره ....


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 11:58 |

رنج عشق
عشق نداشتن رنج گرانی است که از رنج خود عشق کمتر نیست اما دل به چیزی داشتن و از آن محروم بودن دردی است که از آن بالاتر نیست
2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت 11:48 |

سرنوشت از ما چی میخوای؟
رو تن کویر خسته،عکس جنگل کشیدم

آب ریختم پای تصویر، من به آرزوم رسیدم

بهترین لحظه عمرم فکر کنم همین سکانسه

با هجوم بد بیاری، این دیگه آخر شانسه

من و من خیلی نبودیم،که بخوایم دریا بسازیم

من و من خیلی کم هستیم،که بخوایم بهت ببازیم

 

سرنوشت از ما چی میخوای؟ روزگار خودش سیاهه

هنوزم پلنگ عمرم،تو فکر چیدن ماهه

کاش می شد پرنده باشم،بپرم به سمت ابرا

ثانیه یه عمر نباشه،کوچ کنم رویا به رویا

سرنوشت از ما چی میخوای؟ دیگه بسه بد بیاری

شب و روزو که گرفتی،بگو دیگه چی نداری؟

یه نفس مونده تو سینه م،همینه دارو ندارم

بذار آه آخرم رو،واسه ی خودم ببارم


2 نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384 و ساعت 17:12 |

راه های رسیدن به خدا، به تعداد آدمهاست
نوشتن وبلاگ برای من، مثل یک عبادت می مونه. چون می تونم تا حدی ولو اندک درونم رو بشناسم و از دیدگاه سخاوتمندانه دیگران مطلع بشم. دیگرانی که وقت گذاشته اند، مطالبم رو خوانده اند و مرا با دیدگاهشان آشنا کرده اند. از تجربیاتم و زندگی روزمره ام، از شکستها و پیروزی هایم نوشته ام و از روال زندگی دیگران هم مطلع شده ام

چند سال قبل من آدمی بوده ام تنها و منزوی. متنفر از همه چیز و همه کس. خسته و نا امید تا اینکه بارقه های توجه خداوند و به خود آمدنم در من شعله ور شد. جهان بینی من تغییر کرد و گام در مسیری گذاشتم که گرچه راهش ناهموار و سخته و با درد و زجر همراه اما نتیجه اش شیرینه چرا که به رشد ختم میشه.

من جوونی مثل همه شما، با امکانات کمتر و بیشتر بوده ام. با عقده های درون و خواهش های زیاد و گم شده در این دنیای شلوغ و سر درگم.اما سعی کردم خودم رو بشناسم و جایگاهم رو پیدا کنم. مثل همه شما تحت بمباران تبلیغاتی غربی های مادیگرا و شرقی های معنوی گرا، از هر گروه و مسلکی بوده ام و دور خودم چرخیده ام. گناهان شخصی کرده ام مانند هر انسان دیگری اما هرگز حق کسی رو پایمال نکرده ام.

من سپاسگزارم از خدای خودم که روز قیامتی هست. که روز حسابرسی هست. روزی که مواخذه خواهم شد و اعضای بدنم همگی زبان خواهند بود. خوشحالم که روز پاسخگویی هست چرا که سعی کرده ام پاک و بی آلایش زندگی کنم. من عاشق خودم هستم. عاشقی پژمانی که وقتی آیه های کتاب آسمانی رو می خونه خدایش رو شکر می کنه که چقدر خوبه بسیاری از صفات ناپسند رو نداره و چقدر خوبه که می تونه زودتر جلو بره.

عذاب وجدانی ندارم که آیا حق کسی را خورده ام و یا دلی را شکسته ام. اگر هم هست تلاش کرده ام و می کنم که دیگر مسیر انحراف را نروم. شور و شعفی وصف ناشدنی دارم وقتی که می بینم بر چیزی تعصب ندارم. وقتی که آخرین تعلق من به این دنیا در سن 25 سالگیم از من کنده شده و من آزاد شده ام. من بی آرزویم. یعنی برای خود هیچ آرزویی ندارم. خوشحالم که هرچه خواسته ام و می خواهم برای خدمت به دیگران است.

شاکرم از اینکه کمتر شعار داده ام و بیشتر عمل کرده ام. اگر جایی به اشتباه رفتم. اگر ناحقی کردم. اگر شرمنده انسانی شدم سعی کردم که دیگر تکرار نکنم و مگر دنیا چه چیزی به غیر از اینست؟ مگر نه این که دنیا محل تجربه و گذر است؟ من خوشحالم که در درونم احساس آرامش می کنم و امیدوارم که هر روز بر این ایمان درونی افزوده شود.

اگر اینجا نوشتم، خواستم تا با دیگران تجاربم رو به اشتراک بگذارم که هیچ چیز زیباتر از این نیست وقتی بفهمی که حرفها و نوشته هایت برای دیگران مفید و سازنده و امید بخش به زندگی بوده اند. خوشحالم از اینکه که دوستانی دارم که مرا جدای از نوشته ها و حرفهایم انسانی دوست داشتنی می یابند و مرا محرم راز و سنگ صبور خود می دانند. احساس خوشبختی می کنم وقتی دوستانی دارم که حتی به من نهیب می زنند و مرا نصیحت می کنند چرا که می دانم انقدر برایشان اهمیت دارم که بخواهند قسمتی از زندگیشان را وقف من کنند.

باید بیشتر یاد بگیرم و بیشتر تلاش کنم اما هر دوره و زمانی هم نوسان خاص خودش رو داره. گاهی ممکنه سالها طول بکشه و گاهی حتی تا انتهای عمر و به نتیجه نهایی نرسه اما خدای من میگه که مهم تلاش یک انسانه و بس. مهم اینه که خودمون و روحمون و کالبد اثیری مون رو ول نکنیم و بهش برسیم. مهم اینه که وجدان خودمون رو قاضی کنیم و وقتی داریم ناحقی می کنیم جلوی خودمون رو بگیریم. به راستی چند نفر از ماها قدرت چنین کاری رو داریم. قدرت این رو داریم که اگر قراره حق به کسی برسه از موقعیت و مقام و شرایطمون صرف نظر کنیم و از امتحان زندگی سرافراز بیرون بیایم. بازم اشکال نداره که توی قمارهای زندگی ببازیم چون پروردگار بخشایندس و می شود توبه کرد و بازگشت.

من ممکنه الفاظ رکیک بگم، گاهی نگاه نامربوط کنم، گاهی از کوره در برم و هزاران چیز دیگه چرا که انسانم و جوونم و شور دارم. هیچ اشکالی نداره که دوست من مست باشه و در حال مستی و خنده با یک فاحشه بخوابه چرا که حتما نیاز داره تجربه کنه و ازش درس بگیره. اگر درس نگرفت روزی توی همین دنیا سزاش رو خواهد دید. من به اون شخص به دید بد نگاه نمی کنم. اگر کسی هست که راجع به دیگران قضاوت نادرست می کنه باید بره خودش رو دریابه چرا که هیچ کسی نمی دونه که جایگاه دیگری کجاست.

خداوند رو شکر می کنم به من این قدرت رو داده که حتی اگر قراره صمیمی ترین دوستانم هم افترا و تهمت و غیبت رو انجام بدن خیلی راحت از کنارشون بگذارم و زندگیم رو آلوده نکنم. خوشحالم که کمتر حرف کسی مثل زخمی بر دلم می شینه و می دونم که وقتی آن پیامبر گرانقدر در سخنش با خدای  می گفته خداوندا این مردمان را ببخش و بیامرز چرا که در جهالت خود فرو رفته اند حتما حکمتی در سخنش بوده که من به حد درک و فهم عمیق اون حکمت نرسیده ام.

دنیای قتل و غارت، دنیای دریوزگی و اسراف، دنیای هرزگی و فاحشگی و دنیای زیبایی و مهربانی هم هست. دنیای هست که بشود با یار در کنار ساحل و در جنگل عشق بازی کرد و بوی تنش رو در  تک تک سلولهای مغز رسوخ داد و دنیایی هست که رفت بالای کوه فریاد زد و حتی به خدا فحش داد. چرا فکر می کنیم که باید همیشه کامل و خوب باشیم. دنیا محل لغزش و اشتباهه. قدیس که نیستیم. دنیای ماهواره و اینترنت و در سالهای آینده سفر به مریخ و ماه هم هست. دنیای وارونه ای که در یک سرش مردها به زنها تجاوز می کنن و در سوی دیگرش زوجی در مقابل هم زانو می زنند و سجده می کنند.

خدای من منحصرا نه خدای مسلمان است و نه خدای زرتشت و یهود و ابراهیم. خدای من برای همه ست. خدای همه ست و همه رو هم دوست داره. خدای من انقدر کمک می کنه تا همگی راهمون رو پیدا کنیم. یکی زودتر و یکی دیرتر. این خدا گناهان من رو می بینه و زود زود من رو گوشمالی می ده. خدایی که می دونم اگر روزی جلوش بایستم طاقت بی مهریش را ندارم و این جهنم ابدی من است نه آنی که در کتابها به خوردم داده اند.

روزی بر پشت شناسنامه من مهر باطل خواهد خورد و مرا به این خاک سرد سرد می سپارند اما امید دارم که هرچه می ماند، نامی نیک و یادی نیک باشد. چه اشکالی دارد که گاهی به بیراهه برویم و سرمان به سنگ بخورد وقتی که حتما در آن حکمتی ست. تحملش سخت است. می دانم اما باید گذر کرد و رفت چرا که دنیا نیم روزی بیش نیست. دنیا محل شادی و غصه، زجر و لذت است. پس هرچه هست باشد و ایمانی قوی ای که بپذیریم. هر کس هم نپذیرفت، سر راه خود گیرد که چون پرده در افتاد اسرار نهان بینی. یا حق.


2 نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384 و ساعت 16:48 |

حکمت
chance.jpg

خيلي وقتا هيچ توجيهي براي اتفاقايي که ميفته و ما آدما تو اون اتفاقا هيچ نقشي نداريم، پيدا نميکنم:(
ايکاش خدا حکمت کارهاتو ميدونستم... اونوقت درکش برام کلي ساده تر ميشد...
خب بگذريم:)
سلام

خوشحال میشم به منم سر بزنید  البته من بیشتر به خاطردد خودم می نویسم


2 نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384 و ساعت 16:1 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP