تبليغاتX
یه وجب خاک اینترنت

باد صبا
تو به من مي گويي نفس بادصبا مشك فشان خواهد شد ////چه تفاوت دارد /// باد از هر طرف آمد آمد /// خانه ما ز درون طوفاني است.
2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384 و ساعت 11:1 |

تو میدانی

تو ميداني ، چه سهمگين  است

 انديشه مرگ يك غنچه

 براي تك گلدان كهن سال رو به مرگ

 تو ميداني چه مرگ آور است

 مرگ يك روياي شيرين در دست شهوت

 در نبض يك لحظه كور

 تو ميداني چه سخت است

 خواستن و نخواستن آنكه ميخواهي

 و تو ميداني ، لذت آغوش فهميدن را

 چه خوبي ، اي تو خوب

 كه هرگز كسي از تو سختي نخواهد ديد

 در حق واژگان بد نكن ، تپش هاي قلبت را براي همراهت معنا بده

 با هيچ ، با همه چيز ، با همين  واژه

 لحظه هاي شيرين بي نامت را شرح بده ، واژه واژه ، لحظه لحظه

 دستهايت را گرم كن ، و چشم ذهنت را به ابديت خيره

 با هم بودن را به ابتذال نگراني هرگز دچار نكن 

 چنين زيبا ، دستت را گرم،..... در دستش بگذار

 در حق قلبت بد نكن ، معني اين تپش ها را خلاصه كن

 و چه زيبا ، ميتواني  در يك عبارت بگويي

 دوستت دارم

 و اين لحظه چه زيبا جاويد شد  تا آخر

 كه تو خواستي ، كه تو توانستي ، كه تو گفتي

  دوستت دارم

 و اگردانستي و گفتي

  نگراني ها ، غم ها ، سد ها ، نشد ها ....

 همه از دفتر واژگان بودنت   نيست شد

 


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه هفدهم خرداد 1384 و ساعت 21:23 |

عاشق وحشی

معشوق شهری گریه کرد

عاشق وحشی گفت : این نم چیست ؟

 گفت:  نامش اشک است !

 وحشی گفت:  چرا ؟

 گفت : میترسم

 وحشی گفت : من تو را دوست دارم این بس نیست ؟

 او  آه کشید

 وحشی پرسید : این صدا چیست ؟

 گفت : نامش  آه است !

 گفت من حال کنار تو هستم این  بس نیست ؟

 شهری از وحشی پرسید : عشق تو چه شکلیست ؟

 وحشی گفت : من نقاشی بلد نیستم

 شهری پرسید : عشق تو قاب طلا دارد ؟

 وحشی گفت : چشمان من زردی را نمیبیند

 شهری پرسید : فردا چه خواهد شد ؟

 وحشی گفت :  ژرفترین نگاه من سیاهی چشمان توست !

 شهری پرسید : تو جز عشق چه میدانی  ؟

 وحشی گفت : دانستن یعنی چه؟!

 معشوق شهری از دنیای عاشق وحشی  بیرون رفت

 عاشق وحشی در میان دنیای رنگی نادانی اش تنها ماند !

 وحشی یک سوال روی دیوار نوشت و آرام چشمانش را بست

 _" چه کسی میداند همیشه یعنی چه ؟؟؟؟؟ "

 


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384 و ساعت 19:53 |

اگر

سلام

گاه جوانه دركم تير ميكشد:ما كه روزي بخار خواهيم شد ، اين همه آفتاب خوردن براي چيست؟
سايه ، سايه شب را مي پوييم…ابر را…آتش را
برهان را مي كوبيم، فلسفه را الك مي كنيم، آنگاه خمير دليل را مي جوييم
عرق بر دست مي ساييم،خم را به كمر مي زنيم،به جغد اتهام مي بنديم،به پيچكها تهمت مي زنيم
با اينكه مي دانيم خسته ترين رودخانه نيز به دريا مي رسد
باز خاصيتمان گل مي كند و مي درخشيم…
آه… درد آور است..
در پرتو هزار گريه ي آفتاب، پنداشتيم كه خورشيد شده ايم..


2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه یکم خرداد 1384 و ساعت 11:24 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP