منظورم از گذشته و گذشته ها ، خاطره ها ، چه خوب و چه بدش نبود . منظورم این بود که بدونی کی بوده ای و از کجا اومده ای ، اینکه قبلا چه داشته ای و حال چه داری و اینکه کجا بودی و حال کجایی . وقتی که اصل و سرمنشا خودتو بدونی میتونی جلوی خیلی چیزها را بگیری و از همه مهمتر اینکه هیچ وقت مغرور نمیشی .
اصل داستان همین بود و بس ...
بازهم گذر سریع و شتابزده ایام . نمیدانم ، شاید مسابقه ای در کار است و به ما نگفته اند . گاهی آنچنان در چشم بر هم زدنی به پایان فصل ها میرسی که حتی باورش هم مشکل است . اما هر چه هست باید پذیرفت که این قافله عمر عجب میگذرد ...
گاهی که خودم را میبینم تعجب میکنم ، بعد از سالها هنوز هم که میبینمش و باهاش رودررو میشم ، خیلی وقتها حس میکنم که نمیشناسمش و ازش تعجب میکنم و حتی باید ازش بپرسم شما ؟!!
گاهی اونقدر ضعیف میشه و خسته ، که کلافه ام میکنه ؛ و گاهی اونقدر قوی و استوار و صبور که باعث خوشحالی و تعجبم میشه ...
اما هنوز هم هستند زمانهایی که باید ازش بپرسم : شما ... ؟!!
در پس جاده برفی و یخ زده , حتی اگر پیچی هم نباشد , که البته همیشه هست , میتوانی باشی یا نباشی . شاید باشی و به انتظار ایستاده , و یا نشسته در گوشه ای برای کمی تامل و استراحت , و شاید پنهان شده در قفای شاخه ای هرچند لخت و خالی , و شاید هم اصلا نباشی و نباشی ...
هر یک میرویم راهی را , از راه هایی که داستان زندگی در پیش رویمان میگشاید , حتی اگر چنین یخ زده باشد و خالی و آکنده از تنهایی . تنها کاش یادمان باشد همیشه, که بندگان خلق شده این دنیای خاکی در جایی از این مسیر به هم میرسند و محتاج یکدیگر میشوند . به یاد داشته باشیم که شاید کوه به کوهی دیگر نرسد , اما ادمی حتما به ادمی میرسد و دراین بزرگ دنیای کوچک , محالی به خواست خداوند وجود ندارد . حتی اگر من در این سو باشم و در حضیض و تو در آن سو باشی و در اوج ...
( موخره : خداوند هیچ بنده ایی را محتاج بنده دیگری نکند . چرا که وقتی تقاضایی و کاری داری با یک دوست , حتی شجاعت نه گفتن هم وجود ندارد , چه رسد به غیر ...
سر بر آستان خالقم میگذارم و زمین آفریده شده اش را میبوسم و به سجده ات مینشینم , حتی اگر ندایی از تو نیاید , که آنقدر مهربانی و بزرگ , که حتما خواهد امد . اما گر تقاضایی از دشمنم داشته باشم , خواهم کرد که برای چنین دوستی تنها زبان در کام خواهم گرفت ... )

