|
یه چیزی مثل سفر و انجام کاری ناتمام گونه . کاری که هنوز ادامه داره و باید رفت تا شاید انتهایش را دید ، البته شاید . سفر همیشه هست ؛ به شکلهای گوناگون . گاهی باید از نقطه ای به نقطه ای دیگر رفت که فرسنگها فاصله هست میانشان و گاهی همانجایی که هستی سفرت شروع میشه و شاید به انتها برسد و شاید هم نه . به هر حال فعلا که اینجا هستم ، شاید نقطه صفر بعد از رسیدن به نقطه انتها و بعد دوباره آغازی دیگر . بین صفر و صدش فاصله ای نیست ، شاید به اندازه چشم بر هم زدنی و بعد بازهم همان داستان و همان حکایت ... حال میرسیم به نقطه ای دیگر از سطری دیگر و فصلی دیگر . شمردنشان شاید زیاد ساده نباشد ، شاید هم باشد ؛ کسی چه میداند ... |
|
سلام بازم اومدم با کلی حرف برای شما | |
|
وقتی در خانه ای شیشه ای زندگی میکنی ، نباید سنگ به اطراف پرتاب کنی . یادمون باشه که ما هممون یک خانه شیشه ای داریم ، خانه ای که تا تلنگر نبایسته را به اون وارد نکنیم ، نمیفهمیم چه چیزی را داشته ایم و حال از دست داده ایم ... |

