تبليغاتX
یه وجب خاک اینترنت

از تو چه پنهان نازنین.......
به نام خدا که تورا ((با همه مهربان))آفرید

اگر آغازی بهتر از سلام میشناختم  میگفتم.... سلام!

نمیدانم این نامه کی به دستت میرسد ودر چه حال میخوانی

نمیدانم مرا به یاد می آوری یانه اما من مدتهاست که همه جا را به دنبال تو گشته ام

من آشناتر از آنم که خود را معرفی کنم اما میدانم میان انبوه خاطر خواهانت مرا نمیبینی

من همام که مدتهاست فراموشم کرده ای

من همانم که تو را نیافت و باز امیدوارانه گشت

حق داری مولای من ....!من سر تا پا نیازم وحق داری اگر در نهایت دارایی فقیری مانند مرا برانی

تا به حال همه شکایت از اهل دنیا را به شما گفته ام ..... اما گله از شما را به که گویم...

مولای من !اگر حیات هستی از آب است تو آبی.......

در کدام خانه را بکوبم که خانه تو باشد....

از همه زیبایهای عالم سهم من فقط گوشه ای بود که به آتش زمانه سوخت.... و من تمام روزهای رفته را

صرف خواستن  دوباره همان گوشه کوچک کردم و عطایم نکردی ....

((خاطر خواه ساده))شریف تر از((مقرب بی اجابت )) است...

 

مهدی جان دیگر بس است جدایی   خدا کند که بیایی

 

 


2 نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 13:54 |

زندگی دانشگاهی
یادمه یه فیلمی بود که یه تیکه اش یه شهر دانشجویی رو نشون می داد که یه دانشگاه گنده داشت. اون وقت دانشجوهاش بیست و چهار ساعته توش در حال درس خوندن بودن. اون موقع ها پیش خودم می گفتم این دیگه چه جورشه. حالا اینجا سر خودم اومده. نه دیگه مثل اینکه فوق لیسانس با کسی شوخی موخی نداره. صبح ها همیشه ساعت 7 از خواب بیدارم و اکثرا دیگه ساعت 9 میام دانشگاه تا 9 شب. علاوه بر اینکه حجم درسها زیاده و من هم باید خودم رو برسونم یه قضیه کاری هم هست که مشغولم کرده و خلاصه خواب و خوراکمون شده دانشگاه.

امروز صبح هوا گرم شده بود همچین جیگرمون رو جلا داد. این جوریم که بوش میاد فعلا عشق و حال تعطیله و باید به همون بیرون رفتن ها و گاهی پارتی های آخر هفته قناعت کرد. جای دوستان خالی یه پارتی یک شنبه هفته پیش رفتیم که کلی باحال بود و بر تجربیاتم اضافه شد. اینجا پارتی هاش این طوریه که آدماش یکی دو ساعت خورده خورده مشروب می خورن و با هم گپ می زنن و آشنا می شن و بعدش بساط رقص و این حرفا. البته اسپانیایی ها هم که چون خجالتی هستن و یه تریپ خاص خودشون تو پارتی دارن توی آشپز خونه ای اتاقی جمع می شن و سرپا همش حرف می زنن و مشروب می خورنن و می خندن. از این حرفا بگذریم گوش شیطون کر به آدم زهرماری هم می دن که خدا به دور.

 فردا دارم می رم یه سفر یه روز و نیمه با کشتی از طرف دانشگاه برای یه سری سمینار و کنفرانس که داخل کشتی برگزار می شه. گاوم زاییده حسابی چون دو تا هم مشق دارم! که باید تا جمعه تحویل بدم و الباقی. همه این فشارها و خستگی ها باشه اما دلت که خوش باشه، کوه رو هم از جا می کنی. یه دوره سه ماهه حداقل تا ژانویه امسال فشار کاری و درسی خیلی زیاد دارم که مطمئن هستم دوستانی که شرایط من رو دارن یا قبلا داشتن می فهمن چی میگم. الانم نشستم توی دانشگاه منتظرم این فواد که بیاد و باهم بریم یه تفننی کنیم  :) در ضمن  دویدن دنبال مترو اونم ساعت یک نیمه شب با دو فقره .... جوان هم خالی از لطف نیست مخصوصا که یکیشون مست باشه و از لای یه در بسته هم بخواد رد بشه و بتونه!

دلم خيلي واسه اونور تنگ شده خدايا درس نميخوام بخونم دلم واسه دود تهران تنگ شده

 


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 و ساعت 11:34 |

دوستت......
ياس سربي: در قصه‌اي قديمي حكايت مي‌كنند كه وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور، مردم گناهان بسيار كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند، خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر فرمايد. تنبيهي سخت‌تر از آتش و سيل و زلزله و قحطي و بيماري، تنبيهي كه نسل‌ها را سوزنده‌تر از آتش بسوزاند، بي‌آن كه كسي ببيندش يا بر آن واقف شود. پس خداوند 2 كلمه «دوستت دارم» را از ذهن و قلب مردم پاك كرد. چنان كه از روز ازل آن كلمات را نه شنيده نه گفته و نه احساس كرده باشند. ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود در گذر بود. اما بلا كم‌كم رخ نمود. زماني كه مادري مي‌خواست عشقي بي‌غش تقديم فرزند كند، هنگامي كه 2 دلداده مي‌خواستند كلام آخر را بگويند و خود را يكباره به ديگري واگذارند، آنگاه كه انسان‌ها، دو همسايه، دو برادر، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي‌كردند و مي‌خواستند كه آن را نثار ديگري كنند، زبان‌ها بسته بود و چشم‌ها منتظر و آن كلامي كه پاسخگوي همه اين نيازها بود، از دهان كسي بيرون نمي‌آمد و تشنگي‌ها سيراب نمي‌شد. و بعد...
كم‌كم سينه‌ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي‌تفاوتي جايگزين شد. ديگر كسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت. آدم‌ها در خود فسردند و در تنهايي بي‌وقفه از خود پرسيدند: چه شد كه ما به اينجا رسيديم؟ كدام نعمت از ميان ما رخت بربست؟ و اندوه امانشان را بريد.
خداوند دلش بر اين قوم، كه مفلوك‌تر از همه اقوام جهان شده بودند، سوخت و كلمات «دوستت دارم» را به ذهن و قلب آنها بازگرداند.
خدا را شكر كه ما هنوز مي‌توانيم به يكديگر بگوييم: «دوستت دارم»!

دوستت دارم به زبان‌‌هاي مختلف:
ايتاليايي ti amo
يوناني sayapa phila su
روسي ya vas liubi
پرتقالي ama te
آلماني ich liebe dich
اسپانيايي te quiero
سوئدي jag a lskar dig
هندي mai tujhe pyaar kartha ho
فرانسه jet ai me
ارمني siroum em kez
2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384 و ساعت 14:9 |

تو چی میگی؟

بومارشه فرموده اند :

 

نوشیدن آنگاه که تشنه نیستیم ،

و عشق بازی در همه فصل های سال ؛

این است همه فرق ما و جانوران دیگر ، بانوی من ...

 

اینم حرفیه برای خودش !


2 نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 و ساعت 15:5 |

×××××××

گفت: اي يار عزيز آنگه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني


2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه بیستم شهریور 1384 و ساعت 13:20 |

نقش......

گاهی اوقات که میری سفر دیگه دوست نداری برگردی . گاهی هم بر عکس ، دوست داری هر چی زودتر تموم بشه و برگردی . حالا این دفعه اش کدوم مدلی بود بماند ...

 

روزنامه های دیروز را نتوستم بخونم . میدونید یعنی چی ؟!!

 

بعضی وقتها اونقدر دهن دره میکنی که فکت دیگه بر نمیگرده سر جاش . کسی راه حلی برای پیش در امد و پس در امدش داره ؟!!

 

زندگی خوب بهمون یاد داده که نقش بازی کنیم  ، اونهم در بدترین شرایط . دیالوگ ها را باید از بر باشی و در هر صحنه ای نقشت را بخوبی بازی کنی و بگی و بری تادوباره نوبتت بشه .  خیلی وقتها بخودم میگم اگه این نقش بازی کردن را بلد نبودیم ، دور از جون چه خاکی باید به سرمون میریختیم ؟!!


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه نوزدهم شهریور 1384 و ساعت 17:34 |

و زندگی همچنان ادامه دارد.........

به نام چرخاننده چرخ گردون

(1)

زمان : سه شنبه , ساعت 12 صبح
مکان : جلوی دکه روزنامه فروشی
یک سال بود که سرش را از رو کتاب بلند نکرده بود , همه سختیها را به جون خریده بود .حسابی تلاش کرده بود , روز وشب . همیشه عاشق پزشکی بود , از بچگی همه خانوم دکتر صداش میکردن . نتیجه همه زحماتش تا چند دقیقه دیگه مشخص می شد. دل تو دلش نبود . دست کرد تو کیفش و پولش را در اورد و داد به دکه ایی و یک روزنامه خرید. فوری نشست رو زمین و روزنامه را پهن کرد جلوش . صدای قلبش را میشنید . شروع به گشتن اسمش کرد . انگشتش را با سرعت از روی اسمهای ناآشنا رد میکرد تا بالاخره رسید به اسمی که یه عمر منتظر دیدنش بود. با دیدن اسمش مثل فنر پرید هوا و فریاد زد قبول شدم....قبول شدم ...خدایا شکرت کسائی که جلو دکه بودن با حسرت نگاهش میکردن , یکی گفت کاش من جای اون بودم ......... به اولین نفری که می خواست خبر
بده مادرش بود .دنبال تلفن عمومی میگشت بالاخره یکی پیدا کرد ولی خیلی شلوغ بود .طاقت صبر کردن نداشت شروع کرد به سمت خونه دویدن .احساس سبکی میکرد . در حال دویدن به آینده فکر میکرد که چه راه سخت اما شیرینی را پیش رو داره همش  خودش را توی لباس سفید دکتری در حال کار توی بیمارستان مجسم می کرد
همین طور در حال فکر کردن بود که صدای ترمز شدیدی توی گوشش پیچید و بعد صدای برخورد داس با ساقه گندم....
مردم بلا فاصله جمع شدن. یکی می گفت بلندش کنین , یکی می گفت نه خون ریزیش شدیده آمبولانس خبر کنین , یکی می گفت یا خدا ...نفس نمی کشه... بالاخره آمبولانس رسید .....چند دقیقه بعد توی بیمارستان بود اما با پارچه سفیدی که روی صورتش کشیده بودن .............................

********************************

(2)

زمان : سه شنبه , ساعت 1 ظهر
مکان : مرکز شهر, داخل تاکسی دربستی
روی صندلی عقب نشسته بود و مدام به ساعتش نگاه می کرد. دیروز توی اداره بهش حکم ماموریت داده بودن باید می رفت شیراز دیروز وقتی رفته بود خونه به خانومش گفته بود که باید چند روزی بره شیراز کلی هم به خانومش سفارش کرده بود که مواظب خودش باشه چون قرار بود کمتر از یک ماه دیگه پدر بشه .......هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه میکرد
- آقای راننده لطفا سریعتر من ساعت 2 پرواز دارم. باید حداقل نیم ساعت قبلش فرودگاه باشم
-- بله متوجهم ولی خیلی عجیبه این موقع روز اینجا هیچوقت ترافیک نبود , فکر می کنم تصادف شده
- آقای راننده میشه از مسیر دیگه ایی رفت ؟
-- نه,  شانس بد شما فقط همین مسیره
کاملا ترافیک شده بود و ماشینها حرکت نمی کردن. دیگه داشت کلافه می شد .زمان به سرعت میگذشت . ساعت یک و نیم شده بود اکثر راننده ها ماشیناشون را خاموش کرده بودن و پیاده شده بودن . از دور صدای آمبولانس می آمد یکی میگفت مثل اینکه تصادف بدی شده , یکی میگفت آره میگن ماشین زده به یه دختره......... فقط چند دقیقه به ساعت 2 مونده بود . از شدت ناراحتی داشت گریه اش می گرفت. ساعت 2 ترافیک کم کم باز شد ماشینها راه افتادن . وقتی رسید به محل تصادف از شیشه بیرون را نگاه کرد, بیرون چیزی نبود به جز چند ورق روزنامه خونی که ماشینها از روش رد میشدن با خودش گفت لعنت به این تصادف . ساعت دو نیم رسید فرودگاه تنها امیدش این بود که پروازش تاخیر داشته باشه . با سرعت خودش را رسوند به اطلاعات
- ببخشید خانوم من مسافر پرواز تهران شیرازم ...
-- متاسفم پرواز تهران شیراز راس ساعت 2 انجام شده .......................................

*******************************************

(3)

زمان : سه شنبه , ساعت 2.30 بعد از ظهر
مکان : داخل هواپيماي مسافري تهران شيراز در ارتفاع 1500 پا از سطح زمين
روي صندلي هواپيما نشسته بود و غرق فکر بود .هفت سال بود که با خواهرش قهر بود .از آخرين باري که ديده بودش هفت سال ميگذشت.ولي حالا خوشحال بود چون بالاخره بعد از هفت سال با خواهرش آشتي کرده بود.دليل آشتي کردنشون هم عروسي خواهرش بود.دلش تنگ شده بود خيلي زياد .ميدونست خواهرش هم تو فرودگاه بي صبرانه منتظرشه. به خاطرات مشترک بچگيشون فکر ميکرد همين طور غرق افکار خودش بود که با لرزش هواپيما به خودش اومد .
- مسافرين محترم لطفا سر جاي خودتون بنشينيد و کمربندها را ببنديد.
خودش را جمع و جور کرد و کمربندش را هم بست. سکوت آرام بخش داخل هواپيما با صداي همهمه مسافرا شکسته شده بود لرزش هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد . مهماندارها سعي ميکردن مسافران را آروم کنن .اما لرزش هواپيما از حالت عادي خارج شده بود .زنها و بچه ها جيغ ميکشيدن اسباب اساسیه مسافرا از بالاسرشون به پائین پرت میشد. ترس و وحشت همه هواپیما را گرفته بود. لرزش به اوج رسیده بود حالا دیگه همه  فریاد میزدن .مهماندارها در حالی که جیغ میکشیدن به این طرف و اون طرف پرت میشدن. در همین لحظات ,  در هواپیما باز شد و دو تا مهماندار که لباسشون بر خلاف مهماندارهای هواپیما سفید بود ودر حالی که لبخند آرامبخشی رو لباشون بود , وارد هواپیما شدن ..............................................................


زمان :چهارشنبه 7 صبح
مکان : جلوی دکه روزنامه فروشی
آقا و خانومی که در آستانه پدر مادر شدن بودن در حال خوندن تیتر اول روزنامه های صبح بودن : سقوط مرگبار پرواز تهران شیراز با تمام 112 سرنشین ......................

و زندگی همچنان ادامه دارد...........................................


2 نوشته شده توسط غریبه در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 و ساعت 9:27 |

کاش.....!

كاش همه مي‌فهميدن وقتي لبخــند مي‌زني معنيش اين نيست كه روحيــة شــــادي داري.                               
وقتي جك تعريف مي‌كني به اين معني نيست كه خوشحــالي.                  
كاش همه مي‌فهميدن كه گاهي خنديدن يه جور فراره!   فرار از حقيقتهاي تلخ!  فرار از تمامي غمهــايي كه داري!   گاهي يه خنده طولاني فرار از بزرگترين و سنگين‌ترين غميـه كه داري!

كاش همه مي‌فهميدن ، خنده فقط خنده نيست!  يه دنياست! 

كــــاش ... !


2 نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 18:33 |

×××××
پرواز را به خاطر بسپار

                      پرنده مردنیست


2 نوشته شده توسط غریبه در شنبه دوازدهم شهریور 1384 و ساعت 10:59 |

خواب
خوابی ديدم ... خوابی ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم... بر پهنه آسمان صحنه هائی زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم. " يكی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا... " وقتی آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه كردم. متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگی ام فقط يك جفت جای پا روی شن بوده است. همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگی ام بوده است !!! اين واقعاً برايم ناراحت كننده بود و درباره اش از خدا سوال كردم : خدايا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود ولی ديدم در سخت ترين دوران زندگی ام فقط يك جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی كه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی ؟ خدا پاسخ داد : "بنده بسيار عزيزم من در كنارت هستم" و " هرگز تنهايت نخواهم گذاشت " اگر در آزمونها و رنجها فقط يك جفت جای پا ديدی زمانی بود كه ""من تو را در آغوش حمل ميكردم... "" اميدوارم بعد از من اگر لياقت اين سهم رو داشتم نفر بعدی هم " فقط يك جفت جای پا ببينه. "
2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه ششم شهریور 1384 و ساعت 13:39 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP