روی بام بلندترین خانه شهر
چند فرشته پیر
خمیازه می کشند
و بالهایشان را
زیر آفتاب می شویند
آن بالا زیر ابر تیره ی عصر
فرشته ای کوچک
به برگ ها چشمک میزند
من
زیر سایه باد
تا صبح
وقتی که دیگه نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگه رفت
من به انتظار اومدنش نشستم
وقتی که نمی تونست منو دوست داشته باشه
من اونو دوست داشتم
وقتی که اون تموم کرد
من تازه شروع کردم
وقتی که اون تموم شد
من آغاز شدم
و چه سخته چه سخته تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
تنها گریه کردن
حتی تنها مردن...
ولی تا بوده همین
بر ما گذشت نيك و بد، اما تو روزگار
فكرى به حال خويش كن، اين روزگار نيست!
تا حالا شده كه در جمع باشيد و تنها باشيد ؟
تا حالا شده كه دوستي داشته باشيد ولي آرزو كنيد ايكاش نداشتيد؟
تا حالا شده كه دست ياري دراز كنيد ولي آنرا پس بزنند ؟
تا حالا شده كه افتاده باشيد اما از كنارتان بيتفاوت بگذرند ؟
تا حالا شده كه در حاليكه ديگر خود رمقي نداريد اميد و رمق ديگران بشويد؟
تا حالا شده كه نفس جان بخش ديگران باشيد اما در موقع نياز آخرين نفستان را به يغما ببرند ؟
تا حالا شده كه تو را فرا بخوانند و بروي اما فرا بخواني و جوابي نگيري؟
تا حالا شده كه آرزو كنيد ايكاش الان آخرين نفس ميامد و ديگر همه چيز تمام ميشد ؟
تا حالا شده آرزو كني كه ايكاش الان چشم ميگشودم و ميديدم همه چيز سرابي بيش نبوده است ؟
تا حالا شده كه خدايت را گم كني ؟
تا حالا شده كه خودت را گم كني ؟
تا حالا شده كه فرباد بزني و فرياد رسي نداشته باشي ؟
تا حالا شده كه بخواهي ديگر زنده نماني ؟
تا حالا شده كه بخواهي از همه چيز و از همه كس فرار كني ؟
تا حالا شده كه از خودت بدت بياد ؟
تا حالا شده كه به درگاه خدايت ضجه بزني ؟
تا حالا شده كه احساس كني در لجن زار دست و پا ميزني و مدام فرو ميروي ؟
تا حالا شده كه احساس كني لجن اين لجن زار را خودت درست كرده ائي ؟
و تا حالا شده كه به دنبال روزنه نجات بگردي و آنرا نيابي ؟
تا حالا شده………؟!
تاريخ مصرف آدمها را
كدام كارخانه مشخص مي كند؟
هيچگاه نفهميدم
من فاسد بودم ؟
يا تمام گشتم ؟
هيچگاه نفهميدم .
آمدنم را دعوتي بودت
رفتنم را اما ...
تاريخ مصرف آدمها را
كدام كارخانه مشخص مي كند؟
هيچگاه نفهميدم
من فاسد بودم ؟
يا تمام گشتم ؟
هيچگاه نفهميدم .


