واقعا یه حس خوبی به آدم دست میده ، یه حس واقعی
بخونیدش و ازش به سادگی نگزرید
از بیابان عدم تا سر بازار وجود به هوای كفنی آمده عریانی چند
میدونین یعنی چی؟
اگه نمیدونین بدونین كه
آسمون كاری نداره با غم زمینی ما
واسه این لبریز اشكه شب همنشینی ما
آشیونه مون رو موجه
هستی مون به دست باده
زندگیمون یه حبابه
خالی و كوچیك و ساده
مث تشویق یه فانوس
تو شبای بی ستاره
عمر ما لحظه به لحظه
رو به خاموشی میذاره
یكی از اونور پرده
صحنه رو اینجوری چیده
به ما هم یه نقشی داده
قصه ها رو آفریده
یه نهال خشك و تنها
توی این خاك غریبم
خیلی سخته كه با حسرت
بی نصیب از بوی سیبم
باغبون با یه بهونه
كه فقط هبوطه اسمش
ما رو كاشته تو زمینی
كه كویر لوته اسمش
یه روزی تنها و عریان
پا گذاشتیم توی جاده
یه روزم میریم از اینجا
با یه پیراهن ساده
تلاقی گاه زباله های جهان
این پسرک مفلوک
که تنها دوست صمیمی اش جاروبرقی است
دعا خواهد خواند؟
برای کسی که تمام عمر اش را صرف این کرده
که چرا آبنبات چوبی زود آب می شود؟
یا چرا سنگی به سوی هیچ پرتاب نمی شود ؟
گاهی فکر می کنم
یا من اشتباهی آمده ام
یا جهان اشتباهی به من رسیده!!
