همه ايستاده بودند سينه كش ديوار و منتظر ... گاهي به ساعتشون نگاه ميكردند و گاهي هم به اين طرف و اون طرف سرك ميكشيدند , لابد قراره كسي بياد ... انتظار هم گاهي بد نيست , اما بستگي داره به اينكه منتظر كي باشي و قراره با اومدنش چه اتفاقي بيافته .. خير يا شر ؟!!
ديوار البته صبورانه ايستاده بود و تكيه گاهي براي كساني كه هر روز ميان و ميرن و در اين بين به دوستي و استواري ديوار اعتماد ميكنند و دمي استراحت ... اگه ميشد گوش سپرد به نواي ديوار , مطمئنا چزهاي زيادي داره كه نقل كنه از انچه كه در تمام اين سالها ديده و شنيده ... يعني ميشه ما هم گاهي اوقات ديواري باشيم براي ديگران تا شايد در سايه اش كمي از تيغ افتاب خودشونو رها كنند و در هنگام خستگي براي دقايقي استراحت ... ؟!! خيلي لياقت ميخواد ...
گاهي اوقات كه ميخوابي , ديگه دلت ميخواد پا نشي ... وقتي قراره كه دوباره چيزهاي ناخوش آيند دوباره و دوباره تكرار بشه خيلي جرات ميخواد روبرو شدن باهاشون ...
وقتي قراره دوباره بري توي نقشتو روبرو شي با دروغ و دغل و حرفهاي مزخرف روزانه , وقتي قراره دوباره در هنگام برخورد با ادماي تهوع آور , لبخندي ساختگي بسازي روي چهره ات و بشيني و ببيني كه با اون قيافه ساختگي داره چي تحويلت ميده , واقعا شايد همون فكر بياد توي كله ات ...
ساعت زنگ ميزنه , نشونه اينكه دوباره روز ديگه اي شروع شده و بايد پا شي و ادامه بدي ... همه چي بعد از يك كش و قوس جانانه دوباره شروع ميشه ...
ايينه بهت نشون ميده كه چگونه بايد لبخند زدن را اجرا كني و ماسكت را كجا بايد بذاري ... كاش امروز مجبور نشي با كساني برخورد كني كه احتياج به اين قالبهاي پيش ساخته داشته باشي ... يعني ميشه بذارن خودمون باشيم ؟!!! گاهي اوقات دلم براي خودم تنگ ميشه ...
سلام كن و شروع كن , ابي بزن بصورتت و بذار چشمات باز بشه و ببيني انچه را كه بايد ببيني ... ديالوگ ها را بايد از حفظ بخوني و يكي يكي سكانس ها را ببري جلو ... فرصتي نيست الان وقت اجراي برنامه هستش ... پس شروع كن ...
موهاش به رنگ شب بود و مانند برگهاي درخت بيد روي شانهايش ميريخت وبا نسيمي اندك مي لرزيد. در باد چهرهاي رويايي داشت. به هر شكلي كه ميخواستم درميآمد. تا صبح بيدار ميماندم كه شايد منو صدا كنه ولي هيچ وقت صدام نكرد!
صبح كه ميشد اول دامن چيندار بلندش را تن ميكرد. دامني صورتي با گلهاي قرمز بزرگ. بعد موهاشو جمع ميكرد و با يك گل كه داخل موهاش فرو ميكرد بهار را به حسادت وا مي داشت. هيچ وقت با من صحبت نكرد. دوست داشتم خشمش را ببينم ولي نديدم. اي كاش يك دفعه آزارم مي داد. وقتي يواشكي آرام آرام وارد خانه ميشدم صداي آوازشو ميشنيدم. ترانههاي محلي، غزلهاي حافظ. ولي به محض اين كه منو ميديد باز مثل هميشه خاموش ميشد.
حمام كه ميرفت من هم به بهانهاي وارد حمام ميشدم. جاري شدن قطرههاي آب روي بدنش قشنگترين زيبايي خلقت بود. از آتشفشان نفس من هميشه سينههايش گداخته و سوزان بود و جاي نيش من در جاي جاي بدن عريانش ديده ميشد. من سير نميشدم. نميتونستم خودمو كنترل كنم. اما حيف، اون دلش با كسي ديگه و جاي ديگهاي بود. اين را وقتي كه آسمان چشماش در خلوت تنهاييهاش سرخ شد فهميدم.
بدون اينكه بخواد من متوجه بشم گريه ميكرد ولي نمي دونم براي كي؟
اوج خندهاش با تبسمي بيروح همچون غنچهاي كه بخواد آروم باز بشه خيلي كوتاه تموم ميشد. كم كم متوجه شدم كه روز به روز لاغرتر ميشه و گاهي هم با خودش حرف ميزنه. با خودش ميگفت: « حمید، اين دامن قشنگه؟ من به خاطر تو اينو دوختم ... ! » يا ميگفت: « اين گلدان ها رو صبح بايد آب داد نه شب. » و باز خاموش ميشد. خاموش خاموش!
چند بار درباره اينطور مسائل خواستم بهش نزديك بشم و باهاش صحبت كنم. ولي هر دفعه دست و پاش ميلرزيد و اشكاش سرازير ميشد.
من غم اونو ميخوردم و اون هم غم ... !؟
نمي دونستم بايد چيكار كنم. بارها بردمش پيش يك دكتر روانپزشك ،ولي فايدهاي نداشت. آسمون چشماش كم فروغ شده بود. ديگه نمي تونست شمعدونيهاشو آب بده. هي سخت و سختتر مي شد. قناري هاي خونمون دونه به دونه مردن. گلدونا خشك شدن. تمام باغچه رو علف هاي هرز پر كرد. گلهاي قرمز دامنش به رنگ سياه دراومد. باورم نمي شد كه يه روز اون قد رعنا خم بشه . اون سياهي موها به رنگ زمستون بشه. حالا شيشههاي خونمون رو غبار گرفته. سوز و سرما خونه ما رو ميلرزونه.
ديگه چيزي ندارم كه شبا به اون نگاه كنم.
در گوشه ای
می نشینم و
در امواج افکارم
نام تو را می یابم .
گفتنی ها
بلند و سترگ
چون گردابی عظیم
می ایند و می روند .
می جویم
ساحل ارامش را
تا بر سینه اش نشسته و
با نامت شروع کنم
آنچه میهمان دل می باشد ....
بگذار بماند حکایت آنچه که بین من و تو میگذرد . شاید در زمانی دیگر نقل این حکایت شد میهمان من و تو ...
نمیدانم . باز زبان گفتنم شد این کلمات . میدانی چه میخواهم بگویم ؟ میتوان گفت با زبان واژه , و بازهم میتوان گفت با زبان سکوت . میدانی که در هر دو دنیایی نهفته است . من میگویم . باقی را تو بسرای ...
|
هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما ... دیگر برای نوبت عاشقی هم باید دورغ گفت و ریا کرد و خارج از صف وارد شد . انگار هر کسی بهتر نقش بازی کنه و صداقت کمتری داشته باشه نوبتش زودتر میرسه . در غیر اینصورت همیشه باید ته صف باقی بمونی ... |
اگه فكر ميكنيد اين مطلب ناراحتتون ميكنه , نخونيدش . مشكلي نيست ... من خوبم . اگه تا اخرشو بخونيد , متوجه خواهيد شد داستان از چه قراريه ... اميدوارم ...!!
ميگن : زندگي زيباست ...
ميخوام بدونم : واقعا اينطوره ؟ زيباست ؟ زيبايي چيه ؟ كي ميگه زيباست ؟ در چه حالتي ميشه گفت هست ؟ مگه نه اينكه همه چي نسبيه , پس چرا اين همه سعي ميكنيم بخورد خودمون و بقيه بديم كه : به به ... زندگي زيباست ؟ براي كي زيباست ؟
براي اونيكه كلي پولداره و نگران سر برج و ته برج نيست و مجبور نيست دو شيفت و سه شيفت كار كنه تا بخور و نميري داشته باشه ؟
براي اونيكه الان كسي را داره كه دوستش داره و ميتونه دوستش داشته باشه و فكر ميكنه بزرگترين نعمت خداوند تلپي از آسمون مخصوصا براش افتاده و ديگه همه چي را از اون زاويه ميبينه ؟
براي اونيكه ماشين خوب سوار ميشه و پز ميده و بالا و پايين ميپره ؟
براي اونيكه دوست و نادوست و نارفيق بهش خيانت نميكنه و از پشت بهش خنجر نميزنه و مجبور نيست دروغ و پستي اونها را قبول كنه ؟
براي اونيكه تازه پدر يا مادر شده و با غرور و افتخار به جمع خانواده اش نگاه ميكنه ؟
براي اونيكه سالمه و مجبور نيست گوشه بيمارستان بيافته تا ببينه قراره چي سرش بياد ؟
براي كي ؟ من ؟ تو ؟ اون ؟
اينجا هستيم چيكار كنيم ؟ به اسم زندگي داريم ميزنيم تو سر خودمون و ديگران , براي هم نقش بازي ميكنيم , بهم دروغ ميگيم , هزارتا كثافت كاري سرهم درمياريم , براي هم ميزنيم و انواع و اقسام تهمتها را درست ميكينم تا عقده هاي دروني خودمون را تسكين بديم و احساس پيروزي كنيم و بعد هم اسم خودمونو ميذاريم آدم و دوست و ....
در تلاطم هاي زندگي كه به بالا و پايين پرت ميشم هم فكر ميكنيم زندگي زيباست ؟ وقتي دچار مشكلات ميشيم و از لحاظ معنوي و مادي دچار مشكل و كمبود ميشيم هم همين فكر را ميكنيم ؟ وقتي چيزي و كسي را از دست ميديم هم جراتشو داريم اينو بگيم ؟ چقدر در زندگي بايد مواظب اين مسئله باشيم كه مالي را از دست نديم و بتونيم اونو جبران كنيم ؟ چقدر بايد نگران اين مسئله باشيم كه نكنه عزيزي را از دست بديم و در گرداب نبودنش دست و پا بزنيم ؟ آيا بازهم زندگي زيباست .... ؟
آيا تا حالا شده بجايي برسيد كه از خدا بخواهيد اگه اينطوريه , زودتر عزيزي را بسوي خودش ببره تا از اين همه رنج و درد زندگي به اصطلاح زيبا !!! راحت بشه ؟ به اينجا رسيديد ؟ ميدونيد چه درد و رنج بزرگيه ؟ در چنين شرايطي چكار بايد كرد ؟
و اكنون بازهم از خودم ميپرسم : زندگي زيباست ؟
مادر بزرگي كه مثل يك مادر , عزيز و دوست داشتنيه , بشدت مريضه و فقط انواع و اقسام درد و رنجها را در بيمارستان تحمل ميكنه .... در چنين شرايطي دعا ميكنيم : خدايا اجازه نده بيشتر از اين مريض و عليل بشه ... اگه قراره اين همه درد و رنج را تحمل كنه هرچه زودتر بسوي خودت اونو فرا بخون تا به آرامش ابدي برسه ...
و اين ميشه داستان و پايان يه زندگي زيبا !!! بجايي برسي كه همچين دعايي را بكني و به انتظار بشيني تا ببيني چه پيش مياد ....
حال به من بگو : زندگي زيباست ؟
زشتيهاي زندگي چقدر ميذارن تا زيباييهاي زندگي به چشم بيان و نفس بكشند ؟
قصه و كليشه هاي رايج را تحويل من نديد .... منو به ناشكري هم متهم نكنيد , فقط بگيد :
واقعا , زندگي زيباست ؟
به راه زندگاني وانماند
خدا را در قفاي كاروان ها
غريبي در بيابان جا نماند
((فریدون مشیری))

. منيت ، خوديت ، خود خود … يه چيزي تو اين مايه ها …
ميدونيد ، گاهي اوقات در يك سير چرخشي گرفتار ميشي و هي ميچرخي و ميچرخي ، اما باز ميبيني سرجاي اولتي … يه لوپ بيهوده ،هيچي ،هيچ .
مثل يه گرداب ميري بالا و ميائي پايين … چرخش و چرخش ، ولي از اين دايره بيهوده بسته نميري بيرون . خيلي بده و خيلي سخت . بايد كاري كرد .
اگه آدم به جائي برسه كه از دست خودش خسته بشه و از خودش بدش بياد چيكار بايد بكنه ؟ كاري هست كه بتونه بكنه ؟
اندوه
نه چراغ چشم گرگي پير
نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه ،
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش ،
زير باراني كه ساعتهاست ميبارد ،
در شب ديوانه غمگين ،
كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد.
در شب ديوانه غمگين،
مانده دشت بيكران در زير باران ، آه ، ساعتهاست
همچنان ميبارد اين ابر سياه ساكت دلگير
نه صداي پاي اسب راهزني تنها ،
نه صفير باد ولگردي ،
نه چراغ چشم گرگي پير .
( اخوان ثالث )
و در آن هنگاميكه جز صداي نفس خويش همدمي دگر ندارم
و در آن هنگاميكه گذشت زمان معنائي جز يادآوري خاطرات تلخ گذشته ندارد
و در آن هنگاميكه فريادهاي برامده از اعماق وجود خستهام در گلو خفه ميشوند
و در آن هنگاميكه دانههاي اشك داغ فراق را بر پهناي صورتم ميشمارم
و در آن هنگاميكه نگاهم براي يافتن روزنه اميدي دل آسمان قيرگون را ميشكافد
و در آن ساعات و آن زمان و آن موقع و آن هنگام و آن لحظات : به او فكر ميكنم
همان اوئي كه ميتواند همدم تنهائيم باشد
همان اوئي كه ميتواند خاطرهانگيزترين خاطرهها باشد
همان اوئي كه ميتواند سوي نگاهم در غلبه بر سياهي باشد
و همان اوئي كه ميتواند بمانند اشك هميشه همراهم باشد
او را ميجويم
او را ميبويم
در جستجوي او خستهترينم
اما ........ او را نمييابم
به من بگوئيد : او كجاست؟

