تبليغاتX
یه وجب خاک اینترنت

ديدي دلت شكست

روي زمين ريخت ، ريز ِ ريز ، تكه تكه

و آسمان باز آبي ماند !

ديدي  روح سبزت زير چرخ ماشين هاي خارجي  لجن مال ميشد

و قيامت هم نشد

ديدي پاهايت از خستگي زار ميزدند ، و همه آنها كه شبها  برايشان گريه ميكردي

حتي در كوچه بن بست ، نم از باران و بركت رحمت خدا !!!!!!!!!!

به فكر كفشهاي  پاره تو نبودند ، آرام و مودب به فكر نگاه معشوقه هاي مغازه ايشان بودند !

ديدي مردانگي ميميرد ، و فلك باز فلك ميمياند

ديدي  عافت همه شكوفه هاي درخت سيب را كشت

و طبيعت  ساكت بود

ديدي كه مي مردي و خدا هم با تو مي مرد

ديدي عشق را سر بازار،  با جنون و ابتذال حراج ميكردند

و الهه اي  حفاظتش نميكرد !

ديدي خدا را شكستند ، باز ساختند ، شكل يك دستگيره زيبا براي دروازه قدرت !

و هيچ فرشته اي از او دفاع  نميكرد !

به خود ميگويي ديدي !

ولي به ديدينت قسم كه نديدي !

اگر ميديدي امروز چشمي بودي ، كه دنيا به تو از آن نگاه ميكرد

دنيا تورا ميديد نه تو دنيا را !

اگر ديده بودي  اصلا ميدانستي براي زندگي نيازي نيست ببيني !

كاش همين حالا ببيني ، كه افسانه ها ميميرند

محبت يك دروغ است و شرف يك واژه براي زيبايي اتاق پذيرايي وجاهت

كاش همين حالا ببيني ....... اي كاش ببيني

اي كاش همين حالا كه حرفت را در گوش  ديوار زمزمه ميكني ببيني

كه ديوار هم تو را نصيحت ميكند !

و بداني سر مسابقه زنده ماندن

پدرت هم شايد تو را بسوزاند ! تا از گرماي وجودت  چند ثانيه بيشتر زنده بماند


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 17:34 |

 

صبحی دیگر . چشمهاتو که باز میکنی هجوم خاطرات را حس میکنی . درست مثل هرم کویری داغ که بر صورتت میخورد و چشمهایت را به اشک می اندازد ...

با خود می اندیشی روزی دیگر و صبحی دیگر تا رسد به شبی دیگر و چرخش بی وقفه زندگی . درست مثل همان کویر و تپه ماهورهایی که بالا و پایین بدنبال هم چیده شده اند و هریک را که رد میکنی باز دیگری از راه میرسد . انگار که تمامی ندارند . تنها این سوال را میپرسی که ایا این قمقمه کوچک به تنهایی کافیست برای طی طریق ؟ شک داری اما پاسخش را تا نروی نخواهی فهمید . یا باید همان جا ایستاد و تنها نظاره گر راه روبرو بود و یا بسم ا گفت و قدم در ان گذاشت . کدامیک ؟ چشمهایت را میبندی و لحظه ایی می اندیشی . الان زمانی ست که یا باید باشی یا نباید . میانه ایی وجود ندارد . حال زمان رفتن بر روی صحنه زندگی ست تا اخرین و مهمترین نقش زندگیت را بازی کنی . یا قبول میشوی و یا شکست میخوری . راه سومی وجود ندارد ...

حال میروی . هستی . خودت و خدای خودت . تنهای تنها میتوانی با خالق ذکری گویی و او را به یاری بطلبی . هجوم بی وقفه امواج سهمگین حوادث و ... البته تنهایی . باید رفت . راهی دگر نیست . میروی . میروی ...

هستم هنوز . در نقطه ایی از راه . سرد و خیس و تنها و تاریک .

 باید رفت . باید رفت ... 


2 نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 19:40 |

 

پسرک , در مرغزار روزگار ایستاده بوده و در کنار ریل زندگی , به قطار سرنوشت نگاه میکرد که زوزه کشان به طرفش می آمد . دستانش سایه بان چشمانی که مشتاق و کنجکاو به انتظار گذر دیگری بود . شاید میخواست برای اخرین بار چیزی را ببیند ...

قطار به پسرک رسید و در پریشانی این عبور , چشمانش خیره به دخترک خندانی شد که سرخوش ایام , برایش دست تکان میداد . انقدر به او و چشمانش و خنده اش خیره ماند تا اشک در چشمانش جمع شد و از آن دخترک نطقه ای بیش نماند که انهم در پس افق ناپدید شد ...

نمیدانم پسرک در آن لحظه به چه می اندیشدید . به این گذر سریع , به آن چشمان شاد و خندان , و یا به آخرین باری که توانست او را ببیند ...

تا حالا به چنین گذری نگاه کرده ایی ... ؟ اگر کرده باشی میفهمی در دل پسرک چه گذشته است ...

میدانی , خیلی دلم برای پسرک سوخت . خیلی ...


2 نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 11:53 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP