هوا یه جوریه ،
طعم گس و ملستی توی هوا در جریانه که نشستنو سخت میکنه و یه بیقراری توی جون ادم میندازه ، درست در تضاد با استرسها و تنشهای بیهوده این روزهای اخر سال که جون ادمو میگیره .
وسوسه به جای گذاشتن همه چیز و رفتن بدجوری قلقلک میده ، یک نوع فرار از همه قید و بندها و باید ها و نباید ها ...
2 نوشته شده توسط
غریبه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 12:23 |
غزلخوانم مباش ،
اما به شعری ساده شادم کن .
اگر دیدی مرا بشناس
نمیگویم که یادم کن ...
غوطه ور شدن و رفتن هم لیاقت میخواد ...
2 نوشته شده توسط
غریبه در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 11:37 |

