كتاب خوندن يكي از چيزهاييه كه واقعا بهم آرامش ميده . گاهي اوقات پيش مياد كه بنا به شرايط محيطي شايد زياد حوصله كتاب خوندن هم نباشه ولي اين حالت خيلي كم پيش مياد . كتاب هم كه انواع و اقسام داره ، ولي من زياد حوصله كتابهاي پيچيده و شلوغ را ندارم . ترجيح ميدم يه كتاب ساده و شايد معمولي اونهم از يه نويسنده شناخته نشده را بخونم ، ولي اون چيزي را كه ميخوام از توش پيدا كنم ، تا اينكه اداي آدماي روشنفكر را در بيارمو دنبال چيزاي عجيب غريب برم . تازگيها دو كتاب از نويسنده اي خوندم كه تازه كارشو شروع كرده ، يكي از اونها بنام مهر و مهتاب ، چيزهايي را كه ميخواستم بهم داد .. ميدونيد ، دوست دارم ماجرايي را كه ميخوانم قابل لمس باشه برام . احساس كنم انگار دارم با چشمهاي خودم اونو ميبينم و ميدونم كه عمق ماجرا چيه . داستان خيلي سادست : ماجراي چند دختر دانشجو كه بالطبع يكي از اونها قهرمان داستانه و اينكه بر سر زندگيشون چي مياد . ماجراهايي كه براي هر كدوم از ما ها ميتونه پيش بياد و شايد خيلي از ما ها هم از اين قبيل اشتباهات را انجام بديم . اما .. خيلي چيزهاست كه شايد ماها در هياهوي زندگي گم كرده ايم . عشق ، دوست داشتن ، ايثار ، اعتقاد، ايمان ، گذشت و كسي را بخاطر خودش دوست داشتن .. بخونيدش . يه جاهايي كه از ايثار صحبت ميشد ( تلفيقي از جنگي كه بر ما گذشت و عشق واقعي ) اشك به چشمام ميومد .. فكر كنم ارزششو داشته باشه . اينكه هنوز چنين ادمهايي وجود دارند و اينكه هنوز هم ميتوان دوست داشت و بخاطرش از خيلي چيزها گذشت .. سخته ، جربزه ميخواد ، ولي چيز خوب هم ساده بدست نمياد .. والا راحت هم از دست ميره .. اگه خونديد ، باهم درباره اش بحث خواهيم كرد .. اگه ..
دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوتر ها را
آه كبوتر ها را ..
دل من در دل شب
خواب پروانه شده ميبيند
مهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا ميچيند
واي باران ، باران ،
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
اسمان سربي رنگ ..
من درون فقس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست ..
(حميد مصدق )
دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوتر ها را
آه كبوتر ها را ..
دل من در دل شب
خواب پروانه شده ميبيند
مهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا ميچيند
واي باران ، باران ،
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
اسمان سربي رنگ ..
من درون فقس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست ..
(حميد مصدق )
2 نوشته شده توسط
غریبه در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 11:26 |

