عجله ای در کار نیست ، ولی شاید هم باشد ...
تضاد بین بودن و نبودن ، خواستن و نخواستن ، رفتن و نرفتن و دویدن و آهسته قدم برداشتن ...
چه باید کرد ؟ باید عجله کرد و دوید ، یا نفسی عمیق کشید و و قدم به قدم رفت به جلو ؟ شاید هم باید در عین آهستگی دوید و دوید و دوید ...
در کوبش بی وقفه تازیانه باران بر هر سو ، بازهم تضاد دیگری نمود داشت . بوی لطافت باران و خاک خیس خورده ، پیچیده در تاریکی شب و هیاهوی بسیار . وسوسه عجیبی بود برای ماندن یا رفتن و تن را به این تازیانه سپردن ...
ابرکی که از این طرف ، به ان طرف میرود و بازیگوشی میکند . میخواهم تکه ای بکنم و در کف دستانم نگه دارم . مانند همان تکه ابرکی که دوستی برایم به یادگار اورده است . ابرک ما یک دنیا حرف دارد با خود . تنها باید به ان گوش کرد ...
2 نوشته شده توسط
غریبه در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 8:45 |

