|
دلم تنگه , دلتنگ خودم . براي اون وقع ها , براي قديما . همون قديمهايي كه خاطراتش به مرور و ورق به ورق به كتاب خاطرات اضافه شده اند ... دلم تنگه , دلتنگ اتاقم . اتاقي كه در هر گوشه اش ميتونستي ببيني از انچه كه در گذر عمر اتفاق افتاده و شده خاطره اي , حتي اگه تلخ و سخت بوده باشه . جايي كه ميتونستي به كنج خلوتت پناه ببري و براي خودت كمي خودت باشي ... دلم تنگه , دلتنگ دفترچه خاطراتم . دفترچه اي كه هر شب با كلي شور و ذوق هر انچه كه برام اتفاق افتاده بود خط به خط و كلمه به كلمه مينوشتم . دفترچه اي كه مونس و همدم شادي و ناراحتيم بود . دفترچه اي كه همه چي توش بود ... دلم تنگه , دلتنگ شور و ذوق اون موقع ها . همون موقع هايي كه با يك نگاه و با يك كلمه تا عرش سير ميكردم و روزگار را ميگذراندم ... دلم تنگه , براي دركه اون زمانها , كه چطور با شور و هيجان ميرفتم و قدم به قدمش را حس ميكردم . همه جا بوي خوبي ميومد كه مخصوص همانجا بود و آن لحظه ,بوي ديوارهاي كاهگلي , بوي خاك و برف و بارون , بوي چوبي كه در شومينه ميسوخت , بوي غذا در ايستگاه صبحانه , بوي با هم بودن و با هم حرف زدن و با هم خنديدن و حتي گريستن . دنيايي بود براي خودش , دنيايي كه هر قدمش بوي خاطره داشت ... |

